داستان» با خودم چه کردم؟
می 16, 2008
آن روز که خانم ماهرخ عزیزی در پارک با خانم شهربانو مسنی آشنا شد، نمیدانست که این ملاقات زندگیاش را تغییر خواهد داد. چند دقیقهاي از نشستنش روی نیمکت پارک نگذشته بود که شهربانو هم باعصا آمد و کنار او نشست. پیرزنی بود که موهای یکدست سپیدش از زیر روسری بیرون آمده و حتی بدون هیچ حرفی هم پیدا بود سرد و گرم روزگار را چشیده است. چند دقیقه اول حرفی نزدند اما سر اینکه یکی از خانمها پسر هفت سالهاش را گم کرده بود و نگران و عصبی اینطرف و آنطرف ميرفت و از نگهبان پارک خواهش ميکرد کاری کند، سر حرف میانشان باز شد و بلند شدند تا دنبال پسربچه بگردند اما چند دقیقه بعد که پسربچه بیخیال و البته صحیح و سالم از بازیهاي کامپیوتری برگشت و مادرش نفس راحتی کشید و سر و صداها فروکش کرد، سر درددل آن دو هم باز شد.
شهربانو پرسید: به نظر خیلی ناراحت ميآیی، چیزی شده؟
خانم عزیزی آه بلندی کشید و گفت: بگو چی نشده … چی بگم؟
به خاطر صورت روشن و چهره مهربان شهربانو احساس کرد بعد از مدتها کسی را پیدا کرده تا حرفهاي دلش را به او بزند. شنونده خوبی به نظر ميآمد. خانم عزیزی روز سختی را پشت سر گذاشته و سختی و اضطراب زیادی را تحمل کرده و احساس ميکرد به تهخط رسیده است. نمیتوانست لحظهاي از صد و یک مشکلی که دورهاش کرده بودند ، فارغ شود. راهی برای نجات از چنگ آنها به ذهنش نمیرسید. ازعقب افتادن اجاره خانه گرفته تا بدهیاش به سوپرمارکت سرکوچه و جواب تلفن ندادن دخترهایش که مقیم خارج از کشور بودند و برنداشتن تلفن بستگانش که لابد مطمئن بودند تماس گرفته تا باز از آنها پول قرض کند و شاید برای همین به تلفنش جواب نمیدادند. انواع دردها هم آزارش ميداد. درد کمر و زانو، کلسترول بالا و… دردهایش یکی، دو تا نبودند. کلافه، ناراحت و بغضکرده بود. وقتی حس کرد دیگر چهاردیواری آپارتمان شصت متریاش را هم نمیتواند تحمل کند، از خانه بیرون زد و فکر کرده بود حتی اگر نیم ساعت هم در پارک بنشیند، غنیمت است و شاید بتواند لحظاتی از دست این همه فشار زندگی و بدبختی که داشت، نجات پیدا کند. آن هم در سنی که همه به یک زندگی آرام و بیدغدغه رسیده بودند اما او براي هیچکدام از مشکلاتش چارهاي پیدا نمیکرد. واقعا باید چه کار ميکرد؟ شاید این پیرزن مهربان که تسبیحی هم دستش بود، راهی جلوی پایش ميگذاشت.
خانم عزیزی گفت: من الان زندگي خيلي سختي دارم اما اگر برایت بگویم یک روز چه خانه و زندگی داشتم، شاید اصلا باورت نشود.
شهربانو گفت: بگو… هیچچیز باورنکردنی تو دنیا وجود نداره.
خانم عزیزی به یاد روزهای گذشته بازهم نفس بلندی کشید وتعریف کرد: آره… من یک زمان ساکن خیابان پاسداران در شمال شهر بودم. یک خانه ویلایی سیصد متری با استخر و جکوزی داشتم كه طبقه بالاش سه تا سوئیت کامل بود. هرشب یا مهمان داشتیم یا مهمانی ميرفتیم. دو تا دختر داشتم که هرچه ميخواستند برایشان مهیا بود. برایشان همهجور امکانات رفاهی را فراهم کرده بودم. کلاس نقاشی، پیانو و… برای درسهایشان هم بهترین معلمها را میگرفتم تا هر دو در دانشگاه قبول شدند. سمانه رشته مهندسی عمران و افسون هم دندانپزشکی قبول شد. شوهرم مرد خوبی بود. هرچی درمیآورد خرج ما ميکرد و ما هیچ کم و کسری نداشتيم. سفر اروپا ميرفتیم. به مانتویی که الان پوشیدم، نگاه نکن. آن دوره از بهترین بوتیکها خرید ميکردم، نمیدانی چقدر طلا و جواهر داشتم.
شهربانو حرف او را قطع کرد و پرسید: اما با اینکه همهچیز داشتی، احساس خوشبختی هم ميکردی؟
خانم عزیزی چند لحظه به فکر فرو رفت. یاد آن روزها که ميافتاد، ميدید چقدر نعمت اطرافش را گرفته بود اما شهربانو سوال درستی پرسیده بود: آيا با آن همه بریز و بپاش واقعا احساس شادي ميکردي؟ شاید اگر یکی از بیرون زندگی او را میدید، فکر ميکرد خیلی خوشبخت است و کم و کسری ندارد اما…
جواب دادم: نه! راستش را بخواهی، مدام ايراد ميگرفتم… همهاش چشمم به زندگی دیگران بود. خانم فلانی طلایی گرانتر از من ميانداخت و من چشمم روی آن ميماند و مدام حرص ميزدم و خون شوهرم را توی شیشه میکردم تا عین آن را برایم بخرد. هرچه سنم هم بالاتر میرفت، بدتر میشدم. وقتی جاریام رفت توی برج نشست، روزگار شوهرم را سیاه کردم که باید ما هم برویم توی برج. همه به من میگفتند تو که خونه به این بزرگی داری، تو که راحتی، تو که این همه مال و منال داری… اما من گوشم بدهکار نبود. برج نشستن مد شده بود و من هم نمیخواستم از کسی عقب بمانم… برای همین خانه را فروختیم و سر سند و کارهاي معامله کلی هم ضرر کردیم اما اهمیت نمیدادم… به خانه جدیدم رفتم… یک پنتهاوس درطبقه نوزدهم یک برج اما نمیدانم چرا حالا که دارم برای شما اینها را تعریف ميکنم، ميبینم از همان موقع بود که زندگی ما هم رو به افول رفت…
- توی خونه جدید احساس راحتی نمیکردی؟
- چی بگم… نمیخواستم به خودم اعتراف کنم حالا شاید بگویید آدم خرافاتي هستم اما آن خانه اصلا برایمان اومد نداشت.
- مسئله آمد و نیامد خانه نیست… مسئله نیت آدمهاست که چرا خانهشان را عوض ميکنند. برای چشم و همچشمی؟ این اصلا نیت خوبی نیست.
- حق دارید… الان بعد از این همه سال، این را ميفهمم اما آن موقع انگار کور بودم… سوال خوبی کردید؛ من همهچیز داشتم اما خوشبخت نبودم… مدام وسایل خانهام را عوض ميکردم. بوفه، تابلو، فرش و میز ناهارخوری و تو این نقل و انتقالها كلي پول هم هدر ميرفت و چه ضررهایی که میکرديم اما میگفتم ما که پول داریم… اما عجیب اینکه هیچ کدام از اینها باعث رضایت خاطر من نمیشد. مبلمانم را که عوض کردم دو، سه روز بعد در مغازه دیگر، از آن بهتر و شیکتر را دیدم و چشمم رویش ماند. یک چیز دیگر ميخریدم اما میدیدم از آن بهترش است و حرصم میگرفت که چرا آن را نخریدهام…
- میدونی خیلی از اینها وسوسه است و وسوسه نفس زیادهخواه ماست که با هیچچيزي سیر نمیشود و برای امتحان ماست. حیف که بيشتر ما از این امتحانها سربلند بیرون نمیآییم.
- آخ راست گفتی… انگار مخصوصا این اتفاقها ميافتاد اما من حریصتر میشدم… در مهمانیها از بهترین رستورانها غذا ميگرفتم. فکر میکردم دهان همه بسته میشود اما بعد به گوشم ميرسید که عمه بزرگ بهش برخورده بود که چرا غذا از بیرون گرفته بودم و آن یکی هم ميگفت کوفته بینمک بود و خلاصه هرکی یک ایرادی ميگرفت. برای همین احساس رضایت نمیکردم. مدام اعصابم خرد بود و حرص ميخوردم. با اینکه خدمتکار هم داشتم، میگفتم خسته شدم از بس این خونه را تمیز کردم.
خانم عزیزی فکر کرد به آن موقع كه غذاهای اضافه آمده را در اوج اسراف و بیفکری دور ميریخت اما الان مجبور بود بعضي از شبها نان بیات بخورد و آب را کم استفاده كند ولي آن سالها آب استخر را دو، سه روز درمیان عوض ميکرد.گاهی شبها که فشار مالی بهش فشار ميآورد به یاد آن شبها ميافتاد و حسرت ميخورد که آن موقع خیلیها مثل وضعیت الان او را داشتند اما او بیاعتنا فقط به فکر ارضای هوسهايش بود.
- چون چشمت به دهان مردم بود. اگر چیزی ميخریدی، ميخواستی ببینی نظر آنها چیه و نظر خودت انگار وابسته به نظر آنها بود.
- آخ راست ميگی شهربانو. نمیدونی از همین چی ميکشیدم.
- میتونم حدس بزنم چرا الان وضعت اینطور شده و از آن همه ثروت به نداری افتادی!
- واقعا ميدونی چرا؟
شهربانو چند لحظه مکث کرد: آن زمان دقیقا چی ميگفتی؟ یعنی چه کلماتی به زبان ميآوردی؟
خانم عزیزی گفت: هر چی نفوس بد بود، میزدم. از وقتی به برج رفته بودیم، مدام ميگفتم این چه خونهایه مثل لونه مرغ ميمونه… شاید اگر یکی از بیرون ظاهر زندگی من را ميدید، غبطه ميخورد اما واقعیت این بود که از درون احساس آرامش نمیکردم. پول برایم دغدغه آورده بود.
- بله تو به جای اینکه از آن همه نعمت لذت ببری، با چشم دوختن به چیزهایی که نداشتی، عذاب میکشیدی.
- واقعا همینطوره… پایم را کرده بودم توی یک کفش که آن خانه يا به قول خودم لانه مرغ را دوباره عوض کنیم…
خانم عزیزی ساکت شد و چند لحظه خیره به شهربانو نگاه کرد. لانه مرغ آن خانه توی برج نبود این خانه فعلیاش بود. گفت: ولی این اتفاق واقعا چطور افتاد؟
شهربانوگفت: تو از قدرت کلام و باور خبر نداشتی… كساني كه كلام خودشان رو صرف بيهودهگويي و منفيگويي ميکنند، باور به تحقق كلامشان ندارند… احتمالا باورشان اين است كه كلمات، آنقدرها ارزش ندارند و همين باور قدرت كلام آنها را كاهش خواهد داد اما كلمات همان چيزي را به تجسم درميآورند كه در خودشان آن را دارند و آن قصههاي گوينده كلام است. خیلی کلمات و باورها در دنیای دور و بر ما عینیت پیدا میکنند. تو نمیدانستی که آدمها با بعضی حرفها چه به روز زندگی و سرنوشت خود ميآورند. حتی به صورت شوخی آنقدر گفتی تو لانه مرغ زندگی ميکنی که واقعا توی لانه مرغ زندگی کردی!
خانم عزیزی متعجب به شهربانو نگاه ميکرد. این مسئله واقعیت داشت. اگر در زندگی خودش آن را نمیدید، شاید باور نمیکرد اما حالا میدید که… تمام روزهایی که در آن برج ، بیاعتنا به قدرت و انرژی کلام میگفت اینجا لانه مرغ است، نادانسته داشت آيندهاي تاریک و زندگی در یک چنین جایی را برای خودش تدارک ميدید و خودش متوجه نبود.
گفت: حق با توست اما من مدام برای جاری و خواهرشوهرم طلب بدبختی ميکردم والان ميبینم آن کسی که بدبخت شده خودم هستم نه آنها. چرا اینجا کلام من قدرت نداشت؟
برای اینکه لعنت به خود شخص برمیگردد… برعكس اگر تو به کسی کمک کنی تا به موفقیت برسد راه موفقیت خودت را صاف کردی اما با بدخواهی فقط بدی را به سمت خودت ميکشی… با همین کلمات بیهوده و بیمنظوری که اغلب ما هر روز به زبان ميآوریم خیلی تغییرات نادرست را در زندگیمان اعمال ميکنیم.
شهربانو تاکید کرد که به هرچی اعتقاد داشته باشی همان در زندگیات متجلی میشود. او معلم بازنشسته دبیرستان بود. کتابهاي زیادی در این باره خوانده بود و از این گذشته خودش هم بعد از تحقیق، چند مطلب در این باره نوشته بود و از تجربیات یک عمرش اینطور میفهمید که این مسئله واقعیت دارد. ميگفت مردی از آشنایانش همیشه از سرطان ميترسید، مدام به آن فکر ميکرد و در مهمانی و این طرف و آنطرف میشنیدم که میگفت: واقعا از سرطان ميترسم، نکند همین الان سرطان گرفته باشم. آخرش هم سرطان گرفت و از دنيا رفت اما مرد دیگری را میشناخت که سرطان داشت اما آنقدر مثبتاندیش و آنقدر ایمانش قوی بود که ميگفت: من با ایمان به خدا میتوانم بر هر درد و مرضی غلبه کنم و هيچوقت خنده از لبهایش دور نمیشد. الان پانزده سال از آن تاریخ ميگذرد و او هنوز زنده است.
خانم عزیزی به فکر فرو رفت. از آشنایی با شهربانو نیم ساعت هم نمیگذشت اما در همین مدت با تعریف کردن زندگیاش برای او انگار چشمش باز شده و درکش از تجارب گذشتهاش خیلی زیاد شده بود. صحنههاي زندگیاش مثل فیلم از جلوی چشمش ميگذشت. آن روزهایی که هیچ مشکلی نداشت اما با خودخواهی و حرص مدام برای خودش مشکل ميساخت و حالا در میان دریایي از مشکلات واقعی و حلنشدنی احاطه شده بود و قایقی پیدا نمیکرد تا خودش را از آنجا نجات دهد.
شهربانو دقیق به او نگاه ميکرد. گفت: حتما آن زمانها به خاطر تمام نعمتهایی که داشتی، خدا را شکر نمیکردی؟
خانم عزیزی گفت: شکر کنم؟… آنقدر افتاده بودم روی دنده حرص و چشم و همچشمی که شکرگزاری از یادم رفته بودم. اگر آن موقع با شما آشنا میشدم و همین را به من ميگفتید، مطمئن باشید شانه بالا ميانداختم که برای چی بايد خدا را شکر کنم؟ برای چیزهایی که ندارم؟ آن اواخر فکر خريدن ویلا توی خارج به سرم زده بود و احساس ميکردم از زنهاي دیگر خیلی عقب افتادهام!
- چون شکرگزار نبودی این بلاها سرت آمد. وقتی قدردان محبت و نعمتهاي خدا باشی، زیاد ميشود وگرنه…
خانم عزیزی سر تکان داد. باور ميکرد و الان دیگر کاملا مطمئن بود که اگر هزار تومان به او میدادند، از خوشحالی بال درمیآورد.
شهربانو گفت: خب داشتی تعریف ميکردی، بعد چی شد؟
- فکر ميکردم اون خانه اومد نداشته و شوهرم را مجبور کردم خانه ویلایی بگیرد. دخترهایم هم مثل خودم بودند؛ مدام با همسن و سالهایشان رقابت داشتند. تا ميشنیدند فلان جا رستورانی جدید باز شده، خودشان را ميرساندند که مثلا از قافله عقب نمانند. شوهرم گفت ما که مسخره نیستیم، تازه اومدیم اینجا اما من احساس ميکردم نگاه قوم و خویشها روی خانهمان خیلی تحسینآمیز نیست. برای همین اصرار کردم و به دخترهایم هم گفتم كه به پدرشان اصرار کنند. آن زمان شوهرم در یک شرکت جديد سرمایهگذاری کرده بود و شرکت ناگهان در آستانه ورشکستگی قرار گرفت ولي او این مسئله را از ما پنهان کرده بود و ما هم از این طرف به او فشار ميآوریدم و او از آن طرف خودخوری ميکرد و آخرش به سال نکشیده ، سکته کرد و از دنيا رفت.
شوک از دست دادن شوهرم خیلی تکاندهنده بود. حالا دیگر بیوه شده بودم و آن همه حرص و بریز و بپاش فقط فاصله میان ما را زیاد کرده بود. ميدیدم که در این چند سال اخیر اصلا با هم خوب نبودیم. سالهاي اول ازدواجمان خیلی بهتر بود، گرچه وضعمان زیاد جالب نبود اما به هم نزدیک بودیم. حرف دلمان را به هم ميزدیم اما وقتی او مغازهاش را گسترش داد و یک تاجر موفق شد، چشم و همچشمی و پولپرستی وسط آمد و میانمان فاصله انداخت. حالا دو تا دختر هم روی دستم مانده و دائما دلم خوش بود که خب پول دارم و پول حلّال مشکلات است و برای اینکه بیوه شده بودم کم نیاورم، کمی بعد از مرگ شوهرم شروع کردم به مهمانی. حالا که به آن دوره نگاه ميکنم میبینم انگار خلا بزرگی توی روحم بود كه من ميخواستم با مهمانی و خوشگذرانی پرش كنم اما محال بود پر شود حتی لحظه به لحظه ميدیدم که عمیقتر ميشد. بله پول برایم خوشبختی نیاورده بود اما نمیخواستم این را باور کنم… وکیل شوهرم یک دفعه خبر وحشتناکی داد که شوهرم به بانک مقروض بوده و در نتیجه خیلی از اموالش الان توقیف شده است. ورشکستگی آن شرکت هم قسمت اعظم سرمايهمان را برده بود… از این خبر دچار شوک شدیدی شدم. خب چی کار باید ميکردیم؟ تا به خودم بیایم، حساب پسانداز شوهرم با ولخرجیهاي من و دخترهایم ته کشیده بود. مسئله جهیزیه آنها هم بود. برای همین سریع دست به کار شدم که دخترها را شوهر بدهم و با سر و سامان گرفتنشان، ببینم چقدر پول برایم مانده است اما خواستگارهای خوب و پولدار انگار بو کشیده بودند که وضعیت مالی ما چندان خوب نیست و ميرفتند و دیگر پشت سرشان را هم نگاه نمیکردند. بالاخره دو نفر پیدا شدند که حاضر بودند با دخترهاي من ازدواج کنند اما هر دو مقیم خارج بودند. من دیگر درنگ را جایز ندانستم و به فاصله شش ماه هر دوي آنها را عروس کردم و معادل جهیزیه مفصلی که ميخواستم بهشان بدهم، یورو و دلار به آنها دادم. آن هم با فروش ماشین و خردهریزهای دیگر و جواهراتم که وقت فروش با قیمت بالا برنمیداشتند و درنتیجه چیزي عایدم نمیشد. به هرحال لازم بود مهمانیهایی بگیرم و به مردم نشان بدهم که دستم به دهانم ميرسد و در نتیجه پول زیادی هم از این طرف رفت. شوهر دختر بزرگم خیلی خسیس از آب درآمد و اجازه نمیداد حتی از آنجا به من تلفن کند. شوهر دومی هم وضعیت مالیاش در حدی بود که بتواند زندگی خودش را در آمریکا بچرخاند اما دخترهای من که مثل خودم پرتوقع بودند، خیلی سخت توانستند با این اوضاع کنار بیایند. با رفتن آنها ناگهان دیدم پول چندانی برایم نمانده است. یکدفعه اطرافم خلوت شد و ترسيدم. از این طرف یکی از طلبکارها که نمیدانستم سروکلهاش از کجا پیدا شد، خانه را توقیف کرد. این اتفاقات آنقدر پشت سر هم افتاد که نتوانستم زیرش کمر صاف کنم. مجبور شدم آپارتمانی اجاره کنم و با تهمانده حساب پسانداز شوهرم زندگیام را بگذرانم اما آن پول اصلا برکت نداشت و خیلی زود تمام شد. سال به سال وضعم بدتر میشد و مجبور شدم از دوست و آشنا کمک بگیرم. از طرفي هم سنم بالا رفته بود و کاری نمیتوانستم بکنم. حق با شماست شهربانو خانم… تمام آن سالها با قدر ندانستن و منفیبافی کردن گذشت و حالا زنی تنها و ندار هستم که برای خرید یک بسته نمک باید کلی به لحاظ مالی به خودم فشار بیاورم…
شهربانو گفت: افسوس… تو با خودت چه کردی؟ تو قدر نعمتهایی را که خدا به تو داد، ندانستی برای همین تمامشان را از دست دادی… حالا که زندگیات را مرور کردی، متوجه شدی که کجاها اشتباه کردی؟ فهمیدی که هر اتفاقی که در زندگی ميافتد، به خاطر افکار خود ماست و نه هیچچیز دیگر. این تو بودی که با کلام بیهوده و باورهاي نادرست به اینجا رسیدی.
- آره… زندگی من الان مثل یک کابوسه، اگر شما را نمیدیدم اين یادآوریها نميشد اما مسئله اینه که من الان نمیدونم چی کار کنم…
- ناامید نباش، درسته اشتباه کردی اما تو همین حالا هم ميتوانی مورد عنایت خداوند قرار بگیری و برکت را به زندگیات برگردانی. خداوند مهربان و بخشنده است. اگر قصدت با كلام و عملت يكي باشد، آنوقت اتفاق خارقالعادهاي رخ ميدهد. ميبینی که درهای رحمت خدا به رویت باز ميشود.
- چطور؟
- با باور و کلامت.
خانم عزیزی و شهربانو بعد از آن روز در پارک چند بار دیگر هم یکدیگر را دیدند. انگار پیوندی میانشان بسته شده بود. خانم عزیزی میدید که تحولی در وجوش صورت گرفته است. شهربانو روی او تاثیر زیادی گذاشته بود. حرفهایش آرامش و اطمینان به او ميداد؛ اطمینان از اینكه قدرت برتری وجود دارد که با توکل به خدا میتوان تمام مشکلات را حل کرد اما بین آنچه شنیده بود تا پیاده کردنش در عمل، فاصلههاي زیادی بود و مدتها طول کشید. خانم عزیزی نیاز به زمان داشت. در این مدت شهربانو به او کمک ميکرد درست برخلاف مسیری که پیشتر میرفت، حرکت کند، قدرشناس باشد، ذکر خدا را بگوید و ناامید نباشد که آن خود بزرگترین گناهها بود و منتظر باشد تا خداوند دری را برایش باز کند که خودش سالها نتوانسته بود آن را باز کند. ميگفت: با ترس، اضطراب و ناراحتی هیچی عایدت نمیشود و ميبینی که نشده و وضعت از این هم که هست، روز به روز بدتر ميشود.
خانم عزیزی میگفت: اما چطور وضعیتم تغییر کند… من که دیگر کسی را ندارم؟
- به بندههاي خدا دل نبند، از خدا کمک بخواه… خدا راههاي خودش را دارد. از راههایی که انتظارش را نداری، راه برایت باز ميکند.
به او میگفت که از ظاهر مخالف امري نترسد بلكه امیدوار باشد. گرچه اولش بسیار سخت بود اما خانم عزیزی که بینش لازم را پیدا کرده بود و گذشتهاش جلوی چشمش بود، تصمیم گرفت به حرفهاي شهربانو عمل کند. واقعا هم که در تمام سالها همه ترکش کرده بودند اما خدا با او بود و او از حضورش غافل بود. همین که گاهی با فروختن آخرین بقایای ثروت گذشتهاش، بالاخره آبباریکهاي هرچند ناچیز برایش ميرسید، کافی بود. حتی از آن مقدار، اندکی را به فقرا میبخشید و میدید انگار برکتی به پولش ميآید که پیشتر نبود. باید قدردان و سپاسگزار ميبود.
حدود دو، سه ماه تمام خانم عزیزی روی خودش کار کرد. در تنهاییاش بیش از پیش خدا را یافت. حسرت ميخورد که چطور سالهاي عمرش با این فقدان طی شده بود اما شهربانو میگفت هیچوقت دیر نیست… وقتی احساس ميکرد خداوند حامیاش است، ایمانش را تقویت میکرد و موانع به نظرش کوچک ميآمد. حتی اتفاقات جالبی ميافتاد، صاحبخانهاش به خارج ميرفت و در نتیجه دو ماه برای پرداخت اجاره فرصت پیدا میکرد. ظرفهای چینیاش را با قیمت مناسب ميخریدند و خدا راههایی نامنتظره را برایش باز میكرد. درست است که فقیر بود اما دیگر نمی خواست احساس فقر کند مثل آن موقع که ثروتمند بود اما عملا حس یک فقیر را داشت چون آرامش نداشت و خلا در وجودش بود و میدید انگار خلایی که سالها در وجودش بوده، از همین فقدان حضور خدا ناشی شده بود. او خدا را سخت فراموش کرده بود.
حدود چهار ماه بعد معجزهاي رخ داد. شوهر دختر دومش در آمریکا وضع مالیاش خوب شد و دخترش مقداری دلار برای او فرستاد تا به وضعیت خودش سر و سامان بدهد. خانم عزیزي که اشک از چشمش جاري شده بود، خودش را به شهربانو رساند و گفت خدا جواب مرا داد!
شهربانو گفت این پول ميتواند برایت سرمایه باشد. از او پرسید که چه فن وهنری دارد؟ خانم عزیزی یک زمان شیرینیهاي خوبی ميپخت. شهربانو به او گفت که از همین شروع کند و او مواد اولیه را خرید و شیرینی پخت و به قنادی سرکوچهشان داد که به شکل امانی از او قبول کند و بفروشد و اگر پولش برگشت، باز سفارش دهد. تا شب نشده، تمام شیرینیها به فروش رفت و در نتیجه سفارشهاي زيادي به او دادند و برای روز بعد مشغول به کار شد. پول دریافتیاش برکت داشت. انگار هرچه از آن خرج ميکرد، تمام نمیشد. کمکم کارش را توسعه داد و توانست خودش مغازه کوچکی مخصوص شیرینیهاي خانگی که خیلی هم طرفدار پیداکرده بود، باز کند.
خانم عزیزی دیگر شبها وقت خواب با سپاس از نعمتهاي خدا به خواب میرفت. یادش نرفته بود که زمانی پولدار بود اما با فراموشی خداوند همهچیزش را از دست داده بود اما حالا با یاد خداوند به اوج آرامش ميرسید و همهچیز داشت و هیچوقت مثل آن لحظات در زندگیاش احساس راحتی و آرامش نکرده بود. آرامش اینکه حامی قدرتمندی دارد که به فکر اوست…
Entry Filed under: دستهبندی نشده. برچسبها: گفتگو.
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed