ناصرخسرو قباديانی

آوریل 14, 2008 at 9:10 ق.ظ. بیان دیدگاه

 

     
 از شاعران برجسته‌ي ايران است كه با دانش‌هاي روزگار خود نيز آشنا بود. او طي سفري هفت ساله از سرزمين‌هاي گوناگوني ديدن كرد و گزارش آن را در سفرنامه‌اي به يادگار گذاشت. در مصر با فرقه‌ي اسماعيليه آشنا شد و…

 

 از شاعران برجسته‌ي ايران است كه با دانش‌هاي روزگار خود نيز آشنا بود. او طي سفري هفت ساله از سرزمين‌هاي گوناگوني ديدن كرد و گزارش آن را در سفرنامه‌اي به يادگار گذاشت. در مصر با فرقه‌ي اسماعيليه آشنا شد و به خدمت خليفه‌ي فاطمي مصر، المستنصر بالله، رسيد. او براي فراخواندن مردم به مذهب اسماعيلي به خراسان بازگشت، اما مردم آن‌جا چندان از دعوت او خشنود نبودند. به ناچار در سرزمين كوهستاني يمگان در بدخشان گوشه‌نشين شد و به سرودن شعر و نگارش كتاب‌هايي در زمينه‌ي باورهاي اسماعيليان پرداخت.

زندگي‌نامه
ابومعين حميدالدين ناصرخسرو قبادياني مروزي، در سال 394 هجري قمري در روستاي قباديان مرو، كه اكنون در تاجيكستان است، ديده به جهان گشود. جواني را به فراگيري دانش‌هاي گوناگون پرداخت و در سايه‌ي هوش سرشار و روح پژوهشگر خويش از دانش‌هاي دوران خود مانند فلسفه، اخترشناسي، كيهان‌شناسي، پزشكي، كاني‌شناسي، هندسه‌ي اقليدوسي، موسيقي، علوم ديني، نقاشي، سخنوري و ادبيات بهره‌ها گرفت. خود او در اين باره مي‌گويد:

به هر نوعي كه بشنيدم ز دانش                 نشستم بر در او من مجاور
نماند از هيچگون دانش كه من زان               نكردم استفادت بيش و كمتر

با اين همه، چون ناصرخسرو از خانوده‌اي برخوردار و ديوان‌سالار بود، در سال‌هاي پاياني فرمان‌روايي سلطان محمود غزنوي به كار ديواني پرداخت و اين كار را تا 43 سالگي در دربار سلطان مسعود غزنوي و دربار ابوسليمان جغري بيك داوود بن ميكائيل ادامه داد. پيوستن او به دربار سرآغاز كام‌جويي‌ها، شراب‌خواري‌ها و بي‌خبري‌هاي او بود و گاه براي خشنودي درباريان با گفته‌هاي هزل‌آلود خود ديگران را به مسخره مي‌گرفت. خود او پس از آن‌كه از آن آلودگي‌ها كناره گرفت، خود را به خاطر آن سخنان بيهوده اين گونه ملامت مي‌كند:

اندر محال و هزل زبانت دراز بود                     و اندر زكات دستت و انگشتكان قصير
بر هزل كرده وقف زبان فصيح خويش              بر شعر صرف كرده دل و خاطر منير
آن كردي از فساد كه گر يادت آيدت               رويت سياه گردد و تيره شود ضمير
چشمت هميشه مانده به دست توانگران        تا اينت پانذ آرد و آن خز و آن حرير

اما همين كه به چهل سالگي پا گذاشت كم‌كم از كرده‌هاي خود پشيمان شد و سرانجام در پي خوابي شگفت بسيار دگرگون شد. خود او سرگذشت آن دگرگوني را در آغاز سفرنامه‌اش چنين نوشته است:
«شبي در خواب ديدم كه يكي مرا گفتي: چند خواهي خوردن از اين شراب كه خرد از مردم زايل كند. اگر بهوش باشي بهتر است. من جواب گفتم كه: حكيمان جز اين چيزي نتوانستند ساخت كه اندوه دنيا كم كند. جواب دادي: در بي‌خودي و بي‌هوشي راحتي نباشد. حكيم نتوان گفت كسي را كه مردم را به بي‌هوشي رهنمون باشد، بلكه چيزي بايد طلبيد كه خرد و هوش را بيفزايد. گفتم كه: من اين از كجا آرم؟ گفت: جوينده يابنده باشد. سپس، به سوي قبله اشاره كرد و ديگر سخن نگفت.»
هنگاهي كه از خواب بيدار شد، آن گفته‌ها با او بود و بر او اثري ژرف گذاشت و با خود گفت:» از خواب دوشين بيدار شدم، اكنون بايد كه از خواب چهل‌ساله نيز بيدار شوم.» و چنين انديشيد كه همه‌ي كردار خود را دگرگون كند و از آن‌جا كه در خواب او را به سوي قبله نشان داده بودند، بر آن شد كه سفري به مكه داشته باشد و آيين‌هاي حج را به جا آورد. او سفر خود را در سال 437 هجري از مرو و با همراهي برادرش ابوسعيد و يك غلام هندي آغاز كرد. او از بخش‌هاي شمالي ايران به سوريه و آسياي صغير و سپس فلسطين، مكه، مصر و بار ديگر مكه و مدينه رفت و پس از زيارت خانه‌ي خدا از بخش‌هاي جنوبي ايران به وطن بازگشت و راهي بلخ شد. پيامد آن سفر هفت ساله و سه هزار فرسنگي براي او دگرگوني فكري و براي ما سفرنامه‌ي ناصرخسرو است.
ماندگاري سه ساله‌ي ناصرخسرو در مصر باعث آشنايي او با پيروان فرقه‌ي اسماعيليه و پذيرش روش و آيين آنان شد. پيروان آن آيين بر اين باور بودند كه امامت پس از امام جعفر صادق(ع) به يكي از فرزندان ايشان به نام محمد بن اسماعيل رسيد كه همچنان زنده است و پنهاني زندگي مي‌كند. از آن‌جا كه پيروان اسماعيل به خردورزي اهميت زيادي مي‌دانند، ناصرخسرو به آن فرقه گرايش پيدا كرد و به جايگاهي دست يافت كه در مصر به خدمت خليفه‌ي فاطمي مصر، المستنصر بالله ابوتميم معد بن علي(487-420 هجري قمري) رسيد و از سوي او به عنوان حجت خراسان برگزيده شد.
ناصرخسرو در بازگشت به ايران، كه همزمان با آغاز فرمانروايي سلجوقيان بود، در آغاز به بلخ رفت و در آن‌جا به تبليغ مذهب اسماعيلي پرداخت. چيزي نگذشت كه با مخالفت‌هاي گروه زيادي از مردم آن‌جا رو به رو شد و بيم آن بود كه كشته شود. خود در اين باره مي‌گويد:

در بلخ ايمن‌اند ز هر شرى                 مي‌خوار و دزد و لوطي و زنباره
ور دوستدار آل رسولي تو                 چون من ز خان و مان شوي آواره

از اين رو، به شهرهاي ديگر خراسان و برخي شهرهاي مازندران روي آورد و كار تبليغي خود را ادامه داد. به نظر مي‌رسد در مازندران پيرواني گرد او را گرفتند، با اين همه چندان به او روي خوش نشان ندادند و در هر جا با چوب و سنگ از او پذيرايي كردند. سرانجام به يمگان در بدخشان رفت تا در خلوت آن سرزمين كوهستاني روزگار گذراند و بر تنهايي خود مويه كند و روزگار را به نگارش كتاب بگذراند. بيشتر آثار او طي 15 سال ماندن در همين كوهستان به نگارش درآمدند. او در آن سال‌ها از پشتيباني علي‌ بن اسد بن حارث، كه اسماعيلي مذهب بود و ناصرخسرو كتاب جامع الحكمتين خود را به درخواست او نوشته است، برخوردار بود. سرانجام در همان سرزمين به سال 481 قمري ديده از جهان فروبست.

سال‌شمار زندگي
394 هجري قمري: در روستاي قباديان مرو به دنيا آمد.
437 هجري قمري: سفر خود را به سوي مكه آغاز كرد
 438 هجري قمري: به بيت المقدس وارد مي‌شود.
444 هجري قمري: سفر هفت‌ساله‌اش به پايان مي‌رسد و به بلخ وارد مي شود.
453 هجري قمري: به دليل تبليغ براي فرقه‌ي اسماعيلي از بلخ رانده مي شود. زاد المسافرين را نيز در همين سال مي‌نگارد.
462 هجري قمري: جامع الحكمتين را به نام امير بدخشان، شمس‌الدين ابوالمعالي علي بن اسد حارث، نوشت.
481 هجري قمري: در يمگان بدخشان از دنيا رفت. ژ

نگارش‌هاي ناصرخسرو
1. سفرنامه
2. ديوان شعر
3. زادالمسافرين، در اثبات باورهاي پايه‌اي اسماعيلي‌ها به روش استدلال است.
4. وجه الدين(روي دين)، در تاويل‌ها و باطن عبادت‌ها و فرمان‌هاي دين به روش اسماعيليان است.
5. سعادت نامه
6. روشنايي نامه(منظوم)
7. خوان اخوان، پيرامون باورهاي ديني اسماعيليان است.
8. شش فصل(روشنايي نامه نثر)
9. گشايش و رهايش
10. عجائب الصنعه
11. جاممع الحكمتين، شرح قصيده‌ي ابوالهيثم احمد بن حسن جرجاني
12. بستان العقول، در دست نيست و تنها در جامع الحكمتين از آن نام برده است.
13. لسان العالم، در دست نيست و تنها در جامع الحكمتين از آن نام برده است.
14. اختيار الامام و اختيار الايمان، در دست نيست و تنها در جامع الحكمتين از آن نام برده است.
15. رساله الندامه الي زاد القيامه، زندگي‌نامه‌ي خود نوشت كه برخي به او نسبت داده‌اند.

شعر ناصرخسرو
شعرهاي ناصرخسرو در سبك خراساني سروده شده است، سبكي كه شاعران بزرگي مانند رودكي، عنصري و مسعود سعد سلمان به آن شيوه شعر سروده‌اند. البته، شعر او رواني و انسجام شعر عنصري و مسعود سعد سلمان را ندارد، چرا كه او بيش از آن كه شاعر باشد، انديشمندي است كه باورهاي خود را در چارچوب شعر ريخته است. شايد او را بتوانيم نخستين انديشمندي بدانيم كه باورهاي ديني، اجتماعي و سياسي خود را به زبان شعر بيان كرده است.
در ديوان او سواي ستايش بزرگان دين و خليفه‌هاي فاطمي از ستايش ديگران، وصف معشوق و دلبستگي‌هاي زندگي چيزي نمي‌بينيم و حتي وصف طبيعت نيز بسيار اندك است. هر چه هست پند و اندرز و روشنگري است. گاهي نيز دانش‌هاي زمان خود از فلسفه، پزشكي، اخترشناسي و شگفتي‌هاي آفرينش را در قصيده‌هاي خود جاي مي‌دهد تا از اين راه خواننده را به فكر كردن وادارد و باورهاي خود را اثبات كند.
ناصرخسرو شعرهاي خود را در قالب قصيده گفته و از غزل گريزان است. او بارها از غزل‌سرايان روزگار خود انتقاد كرده است، چرا كه بر اين باور بود در زماني كه مفهوم عرفاني عشق از درون تهي مي‌شود و آن‌جا كه دل و عشق را با سيم و زر معامله مي‌كنند، چه جاي آن است كه عاشق رنج و سختي دوري را تحمل كند:
جز سخن من ز دل عاقلان               مشكل و مبهم را نارد زوال
خيره نكرده‌ست دلم را چنين            نه غم هجران و نه شوق وصال
نظم نگيرد به دلم در غزل                راه نگيرد به دلم در غزال
از چو مني صيد نيابد هوا                 زشت بود شير، شكار شگال
نيست هوا را به دلم در، مقر             نيست مرا نيز به گردش، مجال

او به همان اندازه كه ستايش اميران و فرمان‌روايان را نادرست مي‌داند، غزل‌سرايي براي معشوقان و دلبران را نيز بيهوده مي‌داند. بي‌‌گمان او شيفته‌ي خردورزي است و شعري را مي‌پسندد كه شنونده را به فكر كردن وادارد. از اين روست كه چنين مي‌گويد:

اگر شاعري را تو پيشه گرفتى            يكي نيز بگرفت خنياگري را
تو برپايي آن‌جا كه مطرب نشيند           سزد گر ببري زبان جري را
صفت چند گويي به شمشاد و لاله      رخ چون مه و زلفك عنبري را
به علم و به گوهر كني مدحت آن را      كه مايه‌ست مر جهل و بد گوهري را
به نظم اندر آري دروغي طمع را            دروغست سرمايه مر كافري را
پسنده‌ست با زهد عمار و بوذر            كند مدح محمود مر عنصري را
من آنم كه در پاي خوكان نريزم            مر اين قيمتي در لفظ دري را

او ستايش را ويژه‌ي خداوند، پيامبران و امامان مي‌داند و در اين راه شعرهايي نكو سروده است. او در قصيده‌اي نام همه‌ي پيامبراني را كه در قرآن آمده است، مي‌آورد و از رويارويي آنان با فرمانروايان ستمگر سخن مي‌گويد. در قصيده‌اي ديگر از عشق خود به قرآن و پيامبر اسلام چنين مي‌گويد:

گزينم قرآنست و دين محمد                همين بود ازيرا گزين محمد
يقينم كه من هر دوان را بورزم             يقينم شود چون يقين محمد
كليد بهشت و دليل نعيم                  حصار حصين چيست؟ دين محمد

ناصرخسرو بر اين باور است كه جوانمردي و بزرگي را پس از پيامبر اكرم(ص) تنها بايد از علي و فرزندانش آموخت:

يافت احمد به چهل سال مكاني كه نيافت            به نود سال براهيم از آن عرش عشير
علي آن يافت ز تشريف كه زو روز غدير                 شد چو خورشيد درخشنده در آفاق شهير
گر به نزد تو به پيري‌ست بزرگي، سوي من           جز علي نيست بنايت نه حكيم و نه كبير

با اين همه ناصرخسرو شعرهايي در ستايش المستنصر بالله، خليفه‌ي فاطمي، دارد كه از نقطه ضعف‌هاي او به شمار مي‌آيد. ناصرخسرو او را جانشين پيامبر معرفي مي‌كند و مي‌گويد:

ميراث رسول است به فرزندش از او علم         زين قول كه او گفت شما جمله كجاييد
فرزند رسول است، خداوند حكيمان               امروز شما بي‌خردان و ضعفاييد

از ديگر ويژگي‌هاي شعرهاي ناصر خسرو، فراخواندن مردم به خودشناسي است كه در كتاب روشنايي نامه بسيار به آن پرداخته است. او خودشناسي را نخستين گام در راه شناخت جهان هستي مي‌داند و مي‌گويد:

بدان خود را كه گر خود را بدانى                     ز خود هم نيك و هم بد را بداني
شناساي وجود خويشتن شو                        پس آن‌گه سرفراز انجمن شو
چو خود داني همه دانسته باشى                  چو دانستي ز هر بد رسته باشي
نداني قدر خود زيرا چنينى                            خدا بيني اگر خود را ببيني
تفكر كن ببين تا از كجايى                             درين زندان چنين بهر چرايي

ناصرخسرو بنياد جهان را بر عدل مي‌داند و بر اين باور است كه با خردورزي مي‌توان داد را از ستم باز شناخت:

راست آن است ره دين كه پسند خرد است               كه خرد اهل زمين را ز خداوند عطاست
عدل بنياد جهان است بينديش كه عدل                    جز به حكم خرد از جور به حكم كه جداست

او بر ستمكاران مي‌تازد و آنان را از گرگ درنده بدتر مي‌داند:

گرگ درنده گرچه كشتني است                             بهتر از مردم ستمكار است
از بد گرگ رستن آسان است                                وز ستمكار سخت دشوار است

سپس همگان را اين گونه از ستمكاري باز مي‌دارد:

چون تيغ به دست آري مردم نتوان كشت                  نزديك خدواند بدي نيست فرامشت
اين تيغ نه از بهر ستمكاران كردند                           انگور نه از بهر نبيذ است به چرخشت
عيسي به رهي ديد يكي كشته فتاده                    حيران شد و بگرفت به دندان سر انگشت
گفتا كه كه را كشتي تا كشته شدي زار                 تا باز كجا كشته شود آن كه تو را كشت
انگشت مكن رنجه به در كوفتن كس                       تا كس نكند رنجه به در كوفتنت مشت

او مردمان را از همكاري با ستمگران و مردمان پست نيز باز مي‌دارد:

مكن با ناكسان زنهار يارى                                    مكن با جان خود زنهار خواري
بپرهيز اي برادر از لئيمان                                      بنا كن خانه در كوي حكيمان

و اين گونه بر دانشمنداني كه دانش خود را در راه پايداري حكومت خودكامگان به كار مي‌گيرند، مي‌تازد:

علما را كه همي علم فروشند ببين                         به ربايش چو عقاب و به حريصي چو گراز
هر يكي همچو نهنگي و ز بس جهل و طمع               دهن علم فراز و دهن رشوت باز

كوتاه سخن آن كه ناصرخسرو در شعرهاي خود مردم را به خردورزي فرامي‌خواند و از ستم‌كاري و ياري رساندن به ستمكاران باز مي‌دارد. او از مردم مي‌خواهد راه پيامبر(ص) و اهل بيت(ع) او را بپيمايند كه سرچشمه‌ي دانش و آگاهي و چراغ راه آدمي هستند. او خود در اين راه گام بر مي‌داشته و در اين راه سختي‌هاي فراواني را به جان چشيده است. او نمونه‌ي آدم‌هايي است كه در راه باورهاي خود از سختي‌ها نمي‌هراسند و مي‌كوشند مردمان را نيز به راه درست رهنمون باشند.

سفرنامه‌ي ناصرخسرو
سفرنامه‌ي ناصرخسرو گزارشي از يك سفر هفت ساله است كه در ششم جمادي الاخر سال 437 قمري(اول فروردين‌ 415 يزگردي) از مرو آغاز شد و در جمادي الاخر سال 444 قمري(اول فروردين 416 يزدگردي) با بازگشت به بلخ پايان پذيرفت. او از مرو به سرخس، نيشابور، جوين، بسطام، دامغان، سمنان، ري، قوهه و قزوين مي‌رود و از راه بيل، قپان، خرزويل و خندان به شميران مي‌رسد. از آن‌جا به سراب و سعيدآباد مي‌رود و به تبريز مي رسد. سپس از راه مرند، خوي، بركري، وان، وسطان، اخلاط، بطليس، قلعه‌ي قف انظر، جايگاه مسجد اويس قرني، ارزن، ميافارقين، به آمد در ديار بكر(در تركيه‌ي امروزي) وارد مي‌شود. از آن‌جا با گذشتن از شهرهاي شام(سوريه) از جمله حلب به بيروت، صيدا، صور و عكا(در لبنان امروزي) مي‌رود. سپس از راه حيفا به بيت المقدس مي‌رسد.
ناصرخسرو از قدس به مكه و مدينه مي‌رود و از راه شام به قدس باز مي‌گردد و راه مصر را در پيش مي‌گيرد. او از قاهره، اسكندريه و قيروان بازديد مي‌كند و از راه دريا به زيارت مكه و مدينه مي‌رود. سپس از همان راه باز مي‌گردد و از راه آبي نيل با كشتي به اسيوط، اخيم، قوص و آسوان(در مصر) مي‌رود. او از برخي شهرهاي سودان بازديد مي‌كند و از راه درياي سرخ به جده و مكه مي‌رود و شش‌ ماه را در كنار خانه‌ي خدا مي‌ماند. از مكه به سوي لحاسا و سپس بصره مي‌رود و به عبادان(آبادان) مي‌رسد. آن‌گاه به بندر مهروبان مي‌رود و از آن‌جا به ارجان(در نزديكي بهبهان) مي‌رسد و به لردغان، خان‌لنجان و اصفهان وارد مي‌شود. سپس از نايين، طبس، قاين مي‌گذرد تا در پايان سفر به بلخ برسد.
دستاورد اين سفر هفت ساله‌ي سه‌هزار فرسنگ براي ناصرخسرو رشد فكري و براي ما يادداشت‌هاي ارزنده‌اي است كه او از ديده‌ها و شنيده‌هاي روزانه‌اش برداشته است. يادداشت هاي او بسيار روشن، دقيق، به دور از گزافه‌گويي و عبارت‌پردازي است كه آن‌ها را پس از بازگشت به خوبي تنظيم كرده و به صورت كتابي درآورده است. با خواندن اين سفرنامه با دنياي اسلام در نيمه‌ي نخست سده‌ي پنجم هجري آشنا مي‌شويم و از آداب و فرهنگ مردمان و شكوفايي شهرهاي اسلامي در آن زمان آگاه مي‌شويم.
سرزمين‌هايي كه ناصرخسرو از آن‌ها گذشته، بخشي زير نفوذ سلجوقيان بوده است و بخشي را فرمانروايان محلي اداره مي‌كردند. بر مصر و شام و حجاز نيز خليفه‌هاي فاطمي فرمان مي‌راندند. اما توصيف اين سرزمين‌ها در سفرنامه‌ي ناصرخسرو چندان متفاوت نيست و در همه جا از آبادي‌ها و ويراني‌ها يكسان سخن گفته است. او در همه جا از امنيت و آرامش شهرها ستايش مي‌كند، اما از ناآرامي راه‌هاي فارس و تاخت و تاز عرب‌ها در ميان مكه و مدينه نيز مي‌گويد.
ناصرخسرو ديده‌ها و شنيده‌هاي خود را به‌خوبي بازگو كرده است و به نقاشي مي‌ماند كه ديده هاي خود را به رنگ واژگان به تصوير كشيده است. هر بخش از سفرنامه‌ي او كه به توصيف يك جايگاه جغرافيايي مربوط است، به عكسي مي‌ماند كه عكاسي هنرمند از آن جايگاه گرفته است. براي نمونه به وصفي كه او از شهر اصفهان نوشته است، توجه كنيد:
» شهري است بر هامون نهاده، آب و هوايي خوش دارد و هر جا كه ده گز چاه فرو برند، آبي سرد و خوش بيرون آيد. و شهر ديواري حصين دارد و دروازه‌ها و جنگ‌گاه‌ها ساخته و بر همه بارو و كنگره ساخته. و در شهر جوي‌هاي آب روان و بناهاي نيكو و مرتفع. و در ميان شهر مسجد آدينه بزرگ و نيكو. و باروي شهر را گفتند سه فرسنگ و نيم است و اندرون شهر همه آبادان، كه هيچ از وي خراب نديدم، و بازارهاي بسيار، و بازاري ديدم از آن صرافان كه اندر او دويست مرد صراف بود و هر بازاري را دربندي و دروازه‌اي و همه‌ي محله‌ها و كوچه‌ها را همچنين دربندها و دروازه‌هاي محكم و كاروانسراهاي پاكيزه بود. و كوچه‌اي بود كه آن را كوطراز مي‌گفتند و در آن كوچه پنجاه كاروانسراي نيكو و در هر يك بياعان و حجره‌داران بسيار نشسته. و اين كاروان كه ما با ايشان همراه بوديم يك هزار و سي‌صد خروار بار داشتند كه در آن شهر رفتيم، هيچ بازديد نيامد كه چگونه فرود آمدند كه هيچ جا تنگي نبود و تعذر مقام و علوفه.»
از نوشته‌هاي ناصرخسرو به‌خوبي مي‌توان به وضعيت كشاورزي، نوع محصول‌ها، چگونگي آبياري، صنعت، دانشمندان و بزرگان، استحكامات، چگونگي اداره‌ي شهر، ساختمان‌هاي مهم، زيارتگاه‌ها، روابط بازرگاني، آيين‌ها و باورهاي مردمان، روي‌دادهاي مهم تاريخي و بسياري از ويژگي‌هاي مردمان و سرزمين‌هاي اسلام در آن دوران پي برد. در ادامه به نمونه‌هايي اشاره مي شود:

1. بانكداري
پيرامون صرافي و چگونگي داد و ستد مردم بصره چنين نوشته است:»و حال بازار آن‌جا، چنان بود كه آن كسي را كه چيزي بود به صراف دادي و از صراف خط بستدي و هرچه بايستي بخريدي و بهاي آن را به صراف حواله كردي و چندان كه در آن شهر بودي، بيرون از خط صراف چيزي ندادي.» و خود او نوشته است كه در آن زمان،» امير بصره پسر باكاليجار ديلمي، ملك پارس، بود. وزيرش مردي پارسي بود و او را ابونصر شهمردان مي‌گفتند.» هم‌چنين نوشته است كه در اصفهان در زمان پادشاهان سلجوقي بازاري به نام بازار صرافان وجود داشت كه 200 مرد صراف در آن به كار صرافي مي‌پرداختند.

2. فانوس دريايي
هنگام دور شدن از جزيره‌ي آبادان چيزي مانند گنجشك را در ميان دريا مي‌بيند و پس از اين كه اندكي نزديك‌تر مي‌شود آن را بزرگ‌تر مي‌بيند و مي‌پرسد:» آن چه چيز است» و پاسخ مي‌شنود:»خشاب» و سپس اين گونه به توصيف آن مي‌پردازد:» چهار چوب است عظيم از ساروج، چون هيبت منجنيق نهاده‌اند. مربع، كه قاعده‌ي آن فراخ باشد و سر آن تنگ و علو آن از روي آب چهل گز باشد و بر سر آن سفال‌ها و سنگ‌ها نهاده، پس از آن كه آن را به چوب به هم بسته و بر مثال ثقفي كرده و بر سر آن چهارطاق ساخته كه ديدبان بر آن‌جا شود. و اين خشاب را بعضي مي‌گويند بازرگاني بزرگ ساخته است و بعضي گفتند كه پادشاهي ساخته است. و غرض از آن دو چيز بوده است: يكي آن كه در آن حدود كه آن است، خاكي گيرنده است و دريا تنگ، چنان كه اگر كشتي بزرگ به آن‌جا رسد بر زمين نشيند و كس نتواند خلاص كردن. دوم آن كه جهت عالم بدانند و اگر دزدي باشد ببينند و احتياط كنند و به شب آن‌جا چراغ سوزند، در آبگينه، چنان‌كه باد بر آن نتواند زد و مردم از دور بينند و احتياط كنند و كشتي از آن‌جا بگردانند.»

3. آرامشگاه بين راهي
هنگام سفر از اصفهان به نايين از ايمن بودن راه و آرامشگاه‌هايي كه بين راه ساخته بودند سخن مي‌گويد: «و در اين بيابان به هر دو فرسنگ گنبدك‌ها ساخته‌اند و مصانع كه آب باران در آن‌جا جمع شود. به مواضعي كه شورستان نباشد ساخته‌اند. و اين گنبدك‌ها به سبب آن است تا مردم راه را گم نكنند و نيز به گرما و سرما لحظه‌اي در آن‌جا آسايشي كنند.»

4. آينه‌ي سوزاننده
هنگام بازديد از اسكندريه مي‌گويد:» و بر آن مناره آينه‌اي حراقه ساخته بودند كه هر كشتي روميان كه از استنبول بيامدي چون به مقابله‌ي آن رسيدي، آتشي از آن آينه در كشتي افتادي و بسوختي. و روميان بسيار جد و جهد كردند و حيلت‌ها نمودند و كس فرستادند و آن آيينه بشكستند.»

5. دولاب
در جاي جاي سفر خود در شهرهاي گوناگون با كاريز، آب انبار و دولاب رو به رو مي‌شود و پيرامون دولابي در مصر مي‌گويد:» و چون از دور شهر مصر را نگاه كنند پندارند كوهي است و خانه‌هايي هست كه چهارده طبقه از بالاي يكديگر است و خانه‌هايي هفت طبقه. و از ثقات شنيدم كه شخصي بر بام هفت طبقه باغچه‌اي كرده بود و گوساله‌اي آن‌جا برده و پرورده تا بزرگ شده بود. و آن‌جا دولابي ساخته كه اين گاو مي‌گردانيد و آب از چاه بر مي‌كشيد و بر آن بام درخت‌هاي نارنج و ترنج و موز و غيره كشته و همه دربار آمده و گل و سپرغم‌ها همه نوع كشته.» 

6. كاغذسازي
در گزارش از شهر طرابلس مي‌گويد:»و آن‌جا كاغذ نكو سازند مثل كاغذ سمرقندي، بل بهتر.» كه هم از پيشرفت كاغذسازي در آن شهر و هم از كيفيت كاغذ سمرقندي حكايت دارد كه كيفيت كاغذهاي ديگر را با آن مي‌سنجيدند.

7. نشانه‌هاي راهنمايي
هنگام رفتن از شهر اخلاط مي‌گويد:»بيستم جمادي الاول از آن‌جا برفتيم، به رباطي رسيديم. برف و سرمايي عظيم بود. و در صحرايي، در پيش شهر، مقداري راه، چوبي به زمين فرو برده بودند تا مردم روز برف و دمه بر هنجار آن چوب بروند.»

8. پوشاك رنگ‌ به رنگ
در مورد پارچه‌هاي رنگ به رنگ(بوقلمون)، كه در جزيره‌ي تنيس مي‌بافتند، مي‌گويد:» و بدين شهر تنيس بوقلمون بافند كه در همه‌ عالم جاي ديگر نباشد، آن جامه‌اي رنگين است كه به هر وقتي از روز به لوني ديگر نمايد. و به مغرب و مشرق آن جامه از تنيس برند. و شنديم كه سلطان روم كسي فرستاده بود و از سلطان مصر درخواسته بود كه صد شهر از ملك وي بستاند و تنيس به وي دهد.»

9. بيمه‌ي بهداشت
در توصيف بيمارستان بيت المقدس مي‌گويد:»و بيت المقدس را بيمارستاني نيك است و وقف بسيار دارد و خلق بسيار را دارو و شربت دهند و طبيبان باشند كه از وقف مرسوم ستانند.» اين گونه وقف‌ها،كه مي‌توان آن را گونه‌اي بيمه‌ي بهداشت دانست، در ديگر سرزمين‌هاي اسلامي نيز رواج داشته است.

10. كبريت و نشادر
هنگام گذشتن از آمل به ري مي‌گويد: و ميان ري و آمل كوه دماوند است مانند گنبدي و آن را لواسان گويند. و گويند بر سر آن چاهي است كه نوشادر از آن‌جا حاصل شود و گويند كبريت نيز. و مردم پوست گاو ببرند و پر نوشادر كنند و از سر كوه بغلطانند كه به راه نتوان فرود آوردن.»
از سفرنامه‌ي ناصرخسرو دو نسخه‌ي خطي وجود دارد كه هر دو در فرانسه نگهداري مي شود. نخستين‌بار شفر، خاورشناس فرانسوي، به سال 1298 قمري به چاپ سفرنامه با ترجمه‌ي فرانسوي پرداخت و سپس چاپ سنگي از آن كتاب در بمبئي هند انجام شد. بار سوم، سفرنامه در تهران همراه با ديوان ناصرخسرو به كوشش زين العابدين الشريف الصفوي بن فتحعلي بن عبدالكريم الخوي به سال 1312 قمري به چاپ سنگي رسيد و در همان سال چاپ ديگري از سوي همان شخص به بازار آمد. چاپ پنجم اين كتاب در چاپ‌خانه‌ي كاوياني برلين به كوشش غني‌زاده همراه با دو مثنوي روشنايي‌نامه و سعادت‌نامه به سال 1340 قمري به چاپ رسيد. اما شناخته شده‌ترين چاپ اين كتاب را دكتر محمد دبيرسياقي به سال 1335 خورشيدي به سرمايه‌ي انتشارات زوار به بازار فرستاد. چاپ‌هاي ديگري از اين اثر نيز به بازار آمده است.

ناصرخسرو در نگاه انديشمندان
ناصرخسرو هر چند در روزگار خود بي‌مهري فراواني ديد، اما اكنون در ميان انديشمندان جايگاه ويژه‌اي پيدا كرده است. آندري يوگينويچ برتلس، پژوهشگر روسي، درباره‌ي توجه به شعر او مي‌گويد:» شعرهاي اخلاقي و پندآموز او در برنامه‌ي درسي ايران و تاجيكستان گنجانده شده و مطبوعات ايران به آثار و نوشته‌هاي ناصر علاقه‌ي فراوان نشان مي‌دهند. شعرها و كتاب‌هاي او روز به روز در شرق و غرب توجه‌ بيش‌تري را به خود جلب مي‌كند و ضرورت پژوهش و مطالعه‌ي آثار وي هر روز آشكارتر مي‌شود.»
آربري درباره‌ي روح آزادگي ناصرخسرو مي‌گويد:»پيشينيان ناصرخسرو در مدح شاهان و شاهزادگان قصيده سرايي‌ها مي‌كردند ولي موضوع‌هاي ناصرخسرو تنها به ذكر توحيد و عظمت الهي و اهميت دين و كسب پرهيزگاري و تقوي و پاكدامني و عفت و فضيلت و خوي نيك و تعريف از علم منتهي مي‌شود. علامه قزويني نيز او را شاعري بلندمرتبه و سترگ و اخلاقي مي‌شمارد و سراسر آثارش را نفيس و پرمايه و معنوي مي‌داند.»
دكتر ذبيح الله صفا، پژوهشگر ادبيات ايران، پيرامون ويژگي‌هاي شعر ناصرخسرو مي‌گويد:»ناصرخسرو بي‌گمان يكي از شاعران بسيار توانا و سخن‌آور فارسي است. او به آن‌چه ديگر شاعران را مجذوب مي‌كند، يعني به مظاهر زيبايي و جمال و به جنبه‌هاي دلفريب محيط و اشخاص توجهي ندارد و نظر او بيش‌تر به حقايق و مباني و باورهاي ديني است. به همين خاطر حتي توصيف‌هاي طبيعي را هم براي ورود در مبحث‌هاي عقلي و مذهبي به كار مي‌برد. با اين همه، نبايد از توانايي فراوان ناصرخسرو در توصيف و بيان ويژگي‌هاي طبيعت غافل بود. توصيف‌هايي كه او از فصل‌ها و شب و آسمان و ستارگان كرده در ميان شعرهاي شاعران فارسي كمياب است.»
دكتر عبدالحسين زرين‌كوب پيرامون نيرومندي سخنان ناصرخسرو و شجاعت او در در خرده‌گيري بر ستمگران زمان خود چنين مي‌گويد:»سخنانش قوت و عظمت بي‌مانند داشت. مثل سيل گران از بالا به پايين مي‌غلتيد و روان مي‌شد. با قوت و صلابت سخن مي‌گفت و خواننده در برابر او خود را چون مردي مي‌ديد كه زير نگاه غول بلندبالايي باشد. نگاه غول خشم‌آلود نه بدخواه. اين غول خشم‌آلود خوش قلب، هنوز در ديوان او جلوه دارد كه با لحني از خشم آكنده سخن مي‌گويد و او را بر اين مردم ساده‌لوح نادان كه دست‌خوش هوس‌هاي خويش و دستكش اغراض حاكمان فاسد و رشوه‌خوار هستند، خشمگين مي‌دارد، خروش سخت بر مي‌دارد.»
دكتر غلامحسين يوسفي نيز توصيفي اين چنين از ناصرخسرو و شعر او دارد و مي‌گويد:» شعر ناصرخسرو از نظر محتوا و صورت، واژگان و آهنگ و اوج و فرود و شتاب و درنگ همان ساخت انديشه‌ي اوست در قالب وزن و كلمات. همان قيافه‌ي هميشه جدي و مصمم و تا حدي عبوس و فارغ از هر نوع شوخ‌طبعي و شادي‌دوستي كه به عوان داعي و حجت به خود گرفته در شهرش نيز بازتاب دارد. شعر ناصرخسرو هم از نظر درون مايه و مضمون مقاوم و تسليم ناپذير است، هم از نظر لفظ و آهنگ. به پاره‌اي آهن سرخ‌شده‌اي مي‌ماند كه از زير ضربه‌هاي پتك آهنگري زورمند بر سندان بر مي‌جهد، شراره است و شراره‌افكن. و اين همه بازتابي است از روح آزرده و نستوه ناصر خسرو.»
دكتر مهدي محقق پيرامون ويژگي‌هاي اخلاقي ناصرخسرو مي‌گويد:» يگانه خوي نيك و صفت برجسته‌ي او كه او را از ديگر شاعران ممتاز مي‌سازد، اين است كه دانش و ادب خود را دستاويز لذت دنيوي قرار نداده و هرگز به مدح و ستايش خداوندان زر و زور نپرداخته و ديوان او مجموعه‌‌اي از پند و اندرز، حكم و امثال و در عين حال درس‌هايي از اصول انسانيت و قواعد بشريت است. او زشتكاري‌هاي اجتماع خودد را به خوبي درك كرده و يك تنه زبان به اعتراض و خرده‌گويي گشود. ناصرخسرو به اصطلاح امروز جنگ سرد را در پيش گرفت و با موعظه و نصيحت و بدگويي از اميران و دست‌نشاندگان آن‌ها و بر ملا كردن زشتكاري‌هاي اميران و فقيهان زمان خود كاخ روحانيت و معنويت آنان را بي‌پايه جلوه مي‌داد. او شاعراني كه شعر خود را وقف ستايشگري كرده‌ بودند و همچنين فقيهاني كه با گرفتن بهره‌ي خود با ديده‌ي تجويز به كارهاي زشت قدرتمندان مي‌نگريستند، مورد نكوهش و طعن قرار مي‌دهد.»
دكتر محمدعلي اسلامي ندوشن نيز پيرامون پيوند ادب و سياست در شعر ناصرخسرو مي‌گويد:»هيچ شاعري در زبان فارسي از حكومتي با آن همه تلخي حرف نزده است كه ناصرخسرو از سلجوقيان. عزنوي‌ها را هم البته قبول ندارد. با حسرت از دوران ساماني ياد مي‌كند كه به فرهنگ و ايرانيت ارادت داشتند. وي يك شاعر به تمام معنا سياسي است. هر حرفي مي‌زند، يك منظور اجتماعي در پشت آن نهان دارد.»
دكتر محمد دبير سياقي در مقدمه‌اي كه براي سفرنامه ي ناصرخسرو نوشته است، توانمندي‌ها او را چنين شرح مي‌دهد:»مسافري كه نامش ناصرخسرو است و علوم متداول زمان را با ژرفي آموخته است و در خانداني ديواني، گوشش به بسيار تعابير و اصطلاحات و فنون دبيري و ترسل آشناست و خود به فضل و ادب شهرتي گرفته است و بر روابط مردم اجتماع از هر دست بينايي دارد و از زباني گشاده برخوردار است و شنيده‌ها و ديده‌ها را مي‌تواند خوب بازگو كند و مطالب را نيك بپرورد و در قالب عبارات بريزد.»
دكتر نادر وزين‌پور نيز در مقدمه‌اي كه براي سفرنامه‌ي ناصرخسرو نوشته است بر راستي و درستي گزارش‌نويسي ناصرخسرو اشاره مي‌كند و مي‌گويد:»مبالغه در ذكر وقايع، سخن نابجا و سخيف و مغرضانه به هيچ وجه در كتاب وجود ندارد و از خرافات و افسانه‌سرايي هرگز مايه نگرفته است، زيرا ناصرخسرو واقع بين، هرگز از عقايد پوسيده و افكار بي‌پايه‌ي عوام الناس پيروي نمي‌كند.»

Advertisements

Entry filed under: دسته‌بندی نشده.

ميرزا تقي خان اميرکبير حكيم عمر خيام

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


Blog Stats

  • 18,490 hits

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

برترین مطالب

دیدگاه‌های اخیر


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: