گذری بر زندگـي نامه سعـدی

آوریل 14, 2008 at 5:59 ق.ظ. بیان دیدگاه

 

     
 شمايل تو بديدم نه عـقـل ماند نه هـوشم که من قـرار ندارم کـه ديده از تو بـپوشم سـخـن چه فايده گـفـتن چـو پـند مي نوشد کـه گـر مراد نـيابم به قـدر وسع بکـوشمبه هـوش بدم از اول کـه دل به…

 

 

شمايل تو بديدم نه عـقـل ماند نه هـوشم
که من قـرار ندارم کـه ديده از تو بـپوشم
سـخـن چه فايده گـفـتن چـو پـند مي نوشد
کـه گـر مراد نـيابم به قـدر وسع بکـوشم

به هـوش بدم از اول کـه دل به کـس نسپارم
مگـر تو روي بـپوشي و فـتـنه بازگـشايي

مرا مگـوي سعـدي طريق عـشق رهـا کن
به راه باديه رفـتن به از نشستن باطل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ابو محـمد مشرف الدين ( شرف الدين ) مصلح بن عـبدالله بن شرف الدين شيرازي، مـلـقب به ملـک الکـلام و افصح المتکـلمين بي شک يکي از بزرگـترين شاعـران ايران است کـه بـعـد از فردوسي آسمان ادب فارسي را به نور خـيره کنندهً خـود روشن ساخـت. اين روشني با چـنان نيرويي هـمراه بود که هـنوز پـس از گـشت هـفت قـرن تمام از تاثـير آن کـاسته نشده و اين اثـر پارسي هـنوز پابرجـا و استوار است. از احـوال شاعـر در ابتداي زندگـيش اطـلاعي در دست نـيست، اما آنچـه مسلم است، دانش وسيعـي اندوخـته بود. در حدود سال 606 هـجـري در شهـر شيراز در خـانداني کـه هـمه از عالمان دين بودند، چـشم به جـهان گـشود. مقـدمات عـلوم ادبي و شرعـي را در شيراز آموخت و سپس در حدود سال 620 براي اتمام تحـصيلات به بغـداد رفت و در مدرسه نظاميه آن شهـر به تحـصيل پـرداخت. 

مرا در نظاميه آواز بود                   شب و روز تـلقـين و تکـرار بود

بعـد از اين سفـر سعـدي به حـجاز، شام، لبـنان، و روم رفته چـنان کـه در اين ابـيات مشخص است : 

بسر بردم ايام با هـر کسي
 ز هـر خرمني خوشه اي يافتم

در اقصاي عـالم بگـشتم بسي
تمتع به هـر گوشه اي يافتم

سفـري کـه سعـدي در حـدود سال 620 آغـاز کرده بود، مقارن سال 655 با بازگـشت به شيراز پايان گـرفت و از آن پس زندگـي را به آزادگـي و ارشاد و خـدمت خـلق گـردانـيد. سـعـدي عـمر خـود را به سرودن غـزل ها و قـصائد و تاليفات رسالات مختـلف و وعـظ مي گـذراند. در اين دوره يکـبار نـيز سفري به مکـه کرد و از راه تـبريز به شيراز بازگـشت. نکـته مهـم در زندگي سعـدي اين است که در زمان زندگـيش شهـرت و اعـتبار خاصي گـرفت و سخـنانش مورد استـقبال شاعـران هـم عصرش قرار گرفت، آنچـنانکـه يکي از آنهـا بنام سيف الدين محـمد فرغـاني، چـنان شيفـته آثـار سعـدي بود کـه عـلاوه بر استـقبال از چـندين غـزل او چـند قصيده هـم در مدح او ساخته و براي او فرستاده که يکي از نمونه هاي آن در اينجا است : 

چـنان دان که زيره به کرمان فرستم

به جـاي سخن گـر به تو جـان فرستم

سعـدي هـمچـنان به اندوختن و سرودن روزگـار مي گـرانيد و عـمر پـربار خـود را بدين گـونه سپـري مي کـرد اما اين بزرگ هـمواره سعـي و تلاش خـود را کافـي ندانسته، چـنانکـه در آغاز گـلستان مي گـويد :  

يک شب تاًمل ايام گـشته مي کـردم و بر عـمر تـلف کرده خـود تاًسف مي خورم و سنگ سراچـه دل را به الماس آب ديده مي سفتم و اين ابيات را مناسب حال خـود يافتم

چـون نگـه مي کنم نمانده بسي
 مگـر اين پـنج روزه در يابي
کوس رحـلت زدند و بار نساخت

هـردم از عـمر مي رود نفسي
اي که پـنجاه رفت و در خـوابي
خـجـل آنکـس کـه رفت و کار نساخت

به تصريح خـود شاعـر اين ابـيات مناسب حال او در تاًسف بر عـمر از دست رفته و اشاره به پـنجاه سالگـي وي، سروده شده است و چـون آنهـا را با دو بـيت زير که هـم در مقـدمهً گـلستان از باب ذکـر تاريخ تاليف کـتاب آمده است : 

ز هـجـرت ششصد و پنجاه و شش بود
حوالت با خدا کرديم و رفـتيم

در اين مدت که ما را وقـت خـوش بود
مراد ما نصيحت بود گـفتـيم

سعـدي هـم در شعـر و هـم در نـثر سخـن فارسي را به کمال رسانده است و از ميان آثـار منظوم او، گـذشته از غـزليات و قصائد مثـنوي مشهـوري که به سعـدي نامه و بوستان شهـرت دارد، اين منظومه در اخـلاق و تربـيت و وعـظ است و در ده باب تـنظيم شده است : 1 – عـدل 2 – احـسان 3 – عـشق – 4 – تواضع 5 – رضا 6 – ذکـر 7 – تربـيت 8 – شکـر 9 – توبه 10 – مناجات و ختم کتاب.

مهـمترين اثـر سعـدي در نثـر، کتاب گـلستان است که داراي يک ديباچـه و هـشت باب است : سيرت پادشاهـان، اخلاق درويشان، فضيلت و قناعـت، فوايد خـاموشي، عـشق و جـواني، ضعـف و پـيري، تاًثـير تربـيت و آداب صحـبت. 

فوت سعـدي : وفات سعـدي را در ماًخـذ گـوناگـون به سال هاي » 694 – 695 » و » 690 – 691 » نوشته اند. 

سـر آن ندارد امشب، کـه برآيد آفتابي
چـه خيال ها گـذر کرد و گـذر نکرد خوابي
به چـه دير ماندي اي صبح؟ که جان من بر مي آمد
بزه کردي و نکـردند، موًذنان ثـوابي
نـفس خـروس بگـرفت، که نوبـتي بـخـواند
هـمه بلـبلان بمردند و نماند جـز غـرابي
نفـحات صبح داني، ز چـه روي دوست دارم؟
که به روي دوست ماند، کـه برافکـند نـقابي
سرم از خداي خـواهـد، که به پايش اندر افتد
که در آب مرده بهـتر، که در آرزوي آبي
دل من نه مرد آن است، که با غـمش برآيد
مگـسي کـجا تواند، که بـيفکـند عـقابي؟
نه چـنان گـناهـکارم، که به دشمنم سپاري
تو بدست خـويش فرماي، اگـر کني عـذابي
دل هـمچـو سنگـت اي دوست، به آب چـشم سعـدي
عـجب است اگـر نگـردد، که بگـردد آسيابي
برو اي گـداي مسکين و دري دگـر طلب کن
که هـزار بار گـفتي و نيامدت جـوابي

Advertisements

Entry filed under: دسته‌بندی نشده.

ابوسعيد ابوالخير محتشم کاشانی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


Blog Stats

  • 18,490 hits

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

برترین مطالب

دیدگاه‌های اخیر


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: