بخشيدم، بخشيده شدم

مه 16, 2008 at 6:33 ق.ظ. بیان دیدگاه

 

هنوز پنج سال از زندگي مشتركمان نگذشته بود كه خبر فوت همسرم را آوردند. چه روز شومي بود! بي‌اختيار شيون مي‌زدم و از خودم مي‌پرسيدم، حالا با اين دو تا بچه چه كنم؟ مادر شوهرم كه سال‌ها قبل بيوه شده بود به كنارم آمد و گفت: آروم باش…
– چطور آروم باشم؟! بچه‌هام بي‌پدر شدن. با اين دو تا بچه كجا برم؟
او كه چشمانش از گريه متورم و سرخ شده بود، جواب داد: قرار نيست جايي بري. پيش خودم بمون و من همچنان در خانه پدر شوهرم ماندم. مادر شوهرم زن بدي نبود. ما در طبقه اول منزل او زندگي مي‌كرديم. پس از مدتي به خود آمده و تصميم گرفتم كاري ياد بگيرم. بنابراين به سراغ كار آرايشگري رفتم. ظرف مدت كوتاهي اين حرفه را به خوبي آموختم و در همان خانه مشغول به كار شدم. مشتري‌هايم زياد نبودند اما با همان درآمد كم روزگار مي‌گذرانديم و خدا را شكر مي‌كردم كه براي بچه‌هايم سقفي دارم. روزي يكي از مشتري‌هايم كه مي‌دانست بيوه هستم از من پرسيد: نمي‌خواي دوباره ازدواج كني؟
گفتم: نه، چطور مگه؟
پاسخ داد: راستش يكي از اقواممون كه همسرش مرده دنبال يه خانم خوب مي‌گرده منم شمارو معرفي كردم.
– اما من قصد ازدواج مجدد ندارم…
– تاكي مي‌خواي تو خونه مادر شوهرت زندگي كني؟ به فكر آينده خودتو بچه‌هات باش…
– اون بيچاره كه حرفي نداره. آينده خودمو بچه‌هايم را هم به تنهايي مي‌تونم تامين كنم به يه آقا بالاسر احتياج ندارم.
– به هرحال بازم فكر كن… الان جووني و فرصت ازدواج داري پس فرداكه پا به سن بذاري ديگه از اين موقعيت‌ها پيش نمي‌ياد…
در حالي كه او حرف مي‌زد من مشغول جمع و جور كردن آرايشگاه شدم. يعني اين‌كه پاشو برو و ديگر حرف نزن. زن متوجه منظورم شد و خداحافظي كرد. راستش حتي رويم نمي‌شد در اين باره با مادر شوهرم حرف بزنم. مي‌ترسيدم كه ناراحت بشود. بنابراين موضوع را پيش خودم نگه داشتم. زندگي همچنان ادامه داشت، من سخت مشغول كار بودم و هيچ خبر نداشتم كه در اطرافم چه مي‌گذرد تا اين‌كه يه روز مادر شوهرم به سراغم آمد و گفت: بايد به فكر جا باشي! تا آخر همين ماه فرصت داري از اين خونه بري.
پرسيدم: آخه چرا؟ مگه من چه كار كردم.
او گفت: از خدا كه پنهون نيست از تو چه پنهون، مي‌خوام ازدواج كنم. به خاطر همين، تو و بچه‌هات بايد زودتر از اينجا بريد. آنچه را كه مي‌شنيدم، نمي‌توانستم باور كنم. با حيرت گفتم: واقعا شما داريد ازدواج مي‌كنيد؟!
– بله، مگه من چمه؟
– هيچي، آخه من فكر نمي‌كردم…
– فكر نمي‌كردي كسي بخواد با من ازدواج كنه، مگه نه!؟
– نه، منظورم اين نبود…
– منظورت هر چي كه بود، يه آقايي از من خواستگاري كرده منم اولش نمي‌خواستم قبول كنم. ولي اينقدر اومد و رفت و اصرار كرد كه ديگه مجبور شدم. تازه اين تنها خواستگارم نبود. از وقتي شوهر خدا بيامرزم مرده تا حالا كلي خواستگار داشتم ولي اين يكي خيلي سمج بود.
او پس از گفتن اين حرف‌ها لبخند رضايتمندي زد. مات و مبهوت تماشايش مي‌كردم و قادر نبودم چيزي بگويم.
چند روز بعد در حالي كه مشغول تميز كردن آرايشگاه بودم، صداي فرياد چند زن به گوشم رسيد. صداها آشنا بودند… انگار دو خواهر شوهرم داشتند با مادرشان بحث مي‌كردند. با عجله به طبقه بالا رفتم تا بفهمم چه خبر است. صداها هر لحظه بيشتر اوج مي‌گرفتند. يكي از دخترها به مادرش گفت: تو داري آبروي مارو مي‌بري. من چه جوري تو خانواده شوهرم سربلند كنم و بگم مادرم با يه مردي كه جاي پسرشه ازدواج كرده. با شنيدن اين حرف بيشتر متحير شدم. آن يكي دخترش هم هاي‌هاي مي‌گريست. درست نبود كه پشت در بايستم و صحبت‌هاي آنان را گوش كنم بنابراين در زده و وارد شدم. خواهرشوهر كوچكترم به محض ديدن من گفت: تو چرا جلوشو نگرفتي؟
جواب دادم: من از موضوع خبر نداشتم تازه پريروز به من گفتن كه بايد با بچه‌هات از اين خونه بري، چون مي‌خوام ازدواج كنم.
دختر به سمت مادرش برگشت: يعني تو مي‌خواي اين بيچاره‌ها رو بندازي بيرون.
او با وقاحت پاسخ داد: چه كار كنم؟! منصور دوست نداره با غريبه‌ها زندگي كنه.
آنجا بود كه فهميدم نام همسر جديد مادرشوهرم منصور است. آن يكي دخترش با درماندگي گفت: آخه چرا اين كارها رو مي‌كني؟! مگه ما چه گناهي كرديم…
مادرش جواب داد: اين چه حرفيه مي‌زني؟! ازدواج كردم، خلاف شرع كه نيست. بريد از هر كي قبولش داريد بپرسيد، بگيد مادرم ازدواج كرده اين كار گناهه؟!
تعجب مي‌كردم كه چرا آن زن نمي‌توانست بفهمد بعضي از كارها گناه نيستند اما اشتباهند.
دختر گفت: لااقل با يكي ازدواج مي‌كرديد كه بچه‌هايي اندازه ما داشته باشد.
– مگه من چند سالمه؟ فقط پونزده سالم بود كه بچه اولم دنيا اومد. الانم چهل و هشت سال بيشتر ندارم…
– ولي اين مرد سي و پنج سالشم نشده!
– اولا منصور سي و نه سالشه. درثاني من حتما بايد با يه پيرمرد ازدواج مي‌كردم كه شماها راضي بشيد. راستش نمي‌دانستم بخندم يا گريه كنم. مادر همسرم با فردي كه ده سال از خودش كوچكتر بود ازدواج كرده و داشت به خاطر اون ما را از خانه‌اش بيرون مي‌انداخت. عاقبت دخترها با حالت قهر آنجا را ترك كردند. با وضع مسخره‌اي كه پيش آمده بود بيشتر از خودم دلم براي آنها مي‌سوخت. براي آخرين بار به مادرشوهرم گفتم: كارتون اشتباه است. نبايد مي‌گذاشتيد به خاطر اين ازدواج بچه‌هاتون ازتون برنجند.
گفت: تو يكي ديگه حرف نزن! يك ساله شوهرت مرده، يكي نيومده، در اين خونه رو بزنه، گفتم يه مدت اينجا مي‌موني بعدش شوهر مي‌كني مي‌ري اما انگار خبري نيست. مي‌دونم داري از حسادت مي‌تركي. هم تو هم اون دختراي چشم سفيد من… همين فردا از اينجا مي‌ري!
مادرشوهرم گمان مي‌كرد ما به او حسادت مي‌ورزيم و اين موضوع به شدت آزرده‌ام كرد. به او گفتم: حداقل يك هفته طول مي‌كشه تا وسايلمو جمع كنم.
– چه وسايلي؟ هر چي تو اين خونه هست مال پسر من بوده، منم وارث پسرمم. تو حق نداري حتي يك سر سوزن از اين خونه بيرون ببري. اگر مي‌خواي پررو بازي در بياري بچه‌هاتو ازت مي‌گيرم. آن زمان من اصلا به مسائل حقوقي آشنا نبودم و نمي‌دانستم او چنين اجازه‌اي ندارد. در واقع بچه‌هاي من وارث پدرشان بودند و از آنجايي كه همسرم از پدرش ارث مي‌برده بخشي از خانه نيز به فرزندان من مي‌رسيد. اين چيزها را سال‌ها بعد فهميدم، وقتي كه ديگر خيلي دير شده بود. از ترس اين‌كه مبادا آن زن بچه‌هايم را بگيرد، بدون هيچ اعتراضي منزلش راترك كردم. وقتي من داشتم از آن خانه خارج مي‌شدم مردي را ديدم كه با يك ساك دستي پشت در ايستاده بود. مادرشوهرم يك لباس صورتي مسخره به تن داشت و به استقبال آن مرد آمد. من و فرزندانم بيرون رفتيم تا شوهر او وارد شود.
تنها جايي كه مي‌توانستم بروم منزل خواهرم بود زيرا پدر و مادرم سال‌ها پيش مرحوم شده بودند. خواهرم و شوهرش دو اتاق در اختيارم گذاشتند كه در يكي از آنها زندگي مي‌كرديم و در ديگري به كار آرايشگري مي‌پرداختم. تازه فهميده بودم كه چه گناه بزرگي مرتكب شده بودم. آن گناه اين بود كه فكر مي‌كردم بعد از همسرم تنها تكيه‌گاه و پناهم مادرشوهرم است. همه اميد من به يك انسان بود. موجودي از جنس خودم، موجودي ضعيف و پر از وسوسه، من فراموش كرده بودم كه تنها تكيه‌گاه هر انساني خداست. از آن روز به بعد فقط به او توكل كردم و زندگي تازه‌اي را آغاز كردم. خواهرم و شوهرش آدم‌هاي واقعا خوبي بودند. آنها وسايل اوليه يك زندگي بسيار ساده را برايمان تهيه كردند.
اين بار، من فقط به خدا و خودم اعتماد داشتم. بنابراين يك حساب بانكي باز كرده و تا آنجايي كه مي‌توانستم پول پس‌انداز مي‌كردم، در آن روزگار تنها فكرم اين بود كه بتوانم براي خود و فرزندانم، خانه كوچكي فراهم كنم. جايي كه مال خودمان باشد و بتوانيم به راحتي در آن زندگي كنيم. آن موقع زمين‌هاي اطراف تهران ارزان بود و من اميد داشتم پس از مدتي يك تكه زمين خريده و كم‌كم آن را بسازم و تا متوجه مي‌شدم كه قدري گران شده دلم فرو مي‌ريخت. آنقدر در آرايشگاه روي دو پا مي‌ايستادم كه شب‌ها از پا درد خوابم نمي‌برد. بيشتر اوقات خواهرم از بچه‌هاي من مراقبت مي‌كرد. دو سال به همين منوال گذشت تا اين‌كه يك روز خواهرم وارد آرايشگاه شد و گفت: يه خانم پاي تلفن باهات كار داره. فكر كردم حتما مشتري است، بعضي از مشتري‌ها شماره تلفن خواهرم را داشتند و قبل از آمدن زنگ مي‌زدند و وقت مي‌گرفتند. گفتم: بهش بگو، امروز تا قبل از ساعت پنج بياد، سرم خلوته.
– مشتري نيست، مي‌خواد با خودت حرف بزنه. خيلي تعجب كردم، من كسي را نداشتم كه بخواهد با من تماس بگيرد و حرف بزند. به هرحال به خانه خواهرم رفتم و به تلفن پاسخ دادم: بله بفرماييد.
– سلام ميناجان. حالت خوبه؟ بچه‌هات خوبن. صدا آشنا بود اما به جا نمي‌آوردم. پرسيدم: شما؟! صدا كمي ضعيف شد و با حالتي شرمسار پاسخ داد: منم، مادر داريوش. مادربزرگ بچه‌هات نمي‌توانستم باور كنم مادرشوهرم بود! به زحمت گفتم: حال شما چطوره؟
– از حالم نپرس. از حالم نپرس كه ديگه حالي برام نمونده.
كلمات به گريه تبديل شدند. با نگراني پرسيدم: چي شده؟ چرا اينقدر ناراحتيد؟
جواب داد: اين منصور ذليل مرده، نمي‌دوني با من چه كار مي‌كنه. روزي نيست كه ازش كتك نخورم. تمام بدنم سياه و كبوده. ديگه جون ندارم حرف بزنم. مي‌‌خواد اينقدر منو شكنجه بده تا زودتر بيفتم بميرم و بقيه اموالم‌رو  بالا بكشه. خدا ازش نگذره. تو رو خدا منو ببخش. نمي‌دوني آهت چطوري دامنمو گرفته. آه تو و بچه‌هات! به من رحم كن، منو ببخش!
باز هم صداي او از گريه كوتاه شد.
-آخه براي چي شمارو كتك مي‌زنه؟
– اون از اولشم منو فقط به خاطر پولم گرفته بود، يعني خودش مي‌گه… مي‌گه خيال مي‌كردم تو يه پيرزن مردني هستي. هر كسي جاي تو بود اين همه كتك مي‌خورد تا حالا هفتاكفن پوسونده بود. راست مي‌گه، هر كي ديگه جاي من بود دووم نمي‌آورد اما من بدبخت… انگار خدا منو نگهداشته تا ازم انتقام بگيره… آنگاه بار ديگر شروع به ناله و مويه كرد. صداي او به صداي آهي مي‌مانست كه از جهنم سخن مي‌گويد. ضجه‌هايش به اعصابم چنگ مي‌زد. گفتم: خوب ازش شكايت كنيد.
– مي‌ترسم. نمي‌دوني چه آدميه! نمي‌ذاره پامو از خونه بيرون بذارم هر چي داشتم به نامش كردم فقط مونده نصف اين خونه. اونم مي‌خواد هر جوري شده ازم بگيره.
دلم برايش مي‌سوخت اما كاري ازدستم بر نمي‌آمد. گفتم: به بچه‌هاتون بگيد. شايد كمكتون كنن. آه سختي كشيد و جواب داد: اونا منو ول كردن. هرچند تقصير خودمه. سنگ، زبون باز كرد و گفت اين‌كارو نكن ولي من كله شقي كردم…
در همين هنگام خواهرم مرا صدا زد: مينا، مينا! بدو بيا مشتري داري.
اين بهانه خوبي بود تا به اين مكالمه اعصاب خردكن پايان بدهم بنابراين گفتم: ببخشيد برام مشتري اومده بايد برم… ايشاا… مشكلات شما هم حل مي‌‌شه. او شروع به گريستن كرد. گوشي تلفن را گذاشتم و با حالتي گيج و گنگ از خانه خواهرم بيرون رفتم. فكرش يك لحظه از ذهنم خارج نمي‌‌شد. شايد بايد خوشحال مي‌شدم اما من آدمي نبودم كه غم ديگري شادم كند…
يكي، دو هفته بعد، او دوباره زنگ زد و باز همان حرف‌ها تكرار شد. سعي كردم دلداريش بدهم. با اين حال هر بار كه طلب بخشش مي‌كرد نمي‌توانستم بگويم كه بخشيدمش. خيلي با خودم كلنجار مي‌رفتم. اين كار بسيار سخت بود.
روزها و هفته‌هاي بعد مدام منتظر تلفن او بودم. يك ماه گذشت و مادر شوهرم زنگ نزد. دلم بدجوري به شور افتاده بود. بالاخره تصميم خودم را گرفتم و به دخترش تلفن كردم. خود نيلوفر گوشي را برداشت گفتم: سلام، من مينا هستم. يادتون كه نرفته.
كمي به حافظه‌اش فشار آورد و گفت: سلام ميناجان. حالت چطوره؟ بچه‌هات چطورن؟
– همه خوبيم. شما چطوري؟ خونواده خوب هستند؟
– خيلي ممنون. چه عجب ياد ما افتادي؟!
من تمام ماجرا را برايش تعريف كردم سپس به او گفتم: نيلوفرخانم من خيلي نگران مادرتون هستم تورو خدا يه كاري بكنيد.
او پس از يك آه طويل جواب داد: ميناجون تو كه شاهد بودي چقدر بهش التماس كرديم و باهاش حرف زديم. ولي تو گوشش نرفت. آخه شما بگو، يه مرد با  سي و خرده‌اي سن چرا بايد بياد يه زن پنجاه ساله رو بگيره. تمام ارث پدري ما رو به اون بخشيد كه چي؟ فكر كردي ما راضي هستيم. مالمون به جهنم! آبرو برامون نگذاشت. چقدر سركوفت شنيديم. چقدر خوار شديم!
– شما حق داريد. هر چي بگيد حق داريد، ولي اونم مادرتونه، شمارو بزرگ كرده بالاخره همه ما اشتباه مي‌كنيم. انسان جايزالخطاست.
– چقدر دلت بزرگه. اون از همه ما بيشتر به تو و بچه‌هات بد كرد. حالا مي‌گي كمكش كنيم نمي‌‌دانستم چه بگويم. آخرين جواب او اين بود: باشه، ببينم چه كار مي‌تونم بكنم. شما هم لطف كرديد زنگ زديد.
چند هفته پس از تماس من با نيلوفر، بار ديگر مادرشوهرم زنگ زد و گفت: منصور يه زن ديگه گرفته به من گفته اگه اين خونه‌رو بفروشي و سهمو بدي و هيچ ادعايي‌ام نداشته باشي طلاقت مي‌دم. تورو خدا منو حلال كن. از وقتي بهت زنگ زدم انگار داره مشكلم حل مي‌شه، منو ببخش! خيلي سخت بود اما تمام توانم را يك جا جمع كرده و عاقبت گفتم: من شمارو بخشيدم. دعا مي‌‌كنم خدا هم شمارو ببخشه. بعد از گفتن اين جمله چقدر سبك شدم. گويي بار بزرگي را از دوشم برداشتند. چقدر بخشيدن راحت‌تر از كينه داشتن است!
در نهايت مادرشوهرم از همسرش جدا شد او با باقيمانده پولش كه از فروش خانه به وي رسيد، يك آپارتمان كوچك خريداري كرد. آن زن بارها از من خواست نزد او برگردم و با هم زندگي كنيم اما من نپذيرفتم.
چند ماه بعد، پس از مدت‌ها به بانك رفتم تا پولي را كه پس‌انداز كرده بودم به حساب ديگرم بريزم. مامور بانك به محض اين‌كه دفترچه‌ام را ديد با هيجان گفت: شما خانم مينا فرهمند هستيد؟!
– بله.
– خانم چرا اين همه وقت نيومديد بانك.
در حالي كه جا خورده بودم جواب دادم: گرفتار بودم.
– خانم من بهتون تبريك مي‌گم. شما تو قرعه‌كشي بانك يه دستگاه آپارتمان برنده شديد.
نمي‌توانستم باور كنم. يعني باوركردني نبود. خداي من، داشتم از هيجان مي‌مردم.
– يك دستگاه آپارتمان!
قادر به حرف زدن نبودم. دلم مي‌خواست از خوشحالي بپرم، فرياد بزنم، بدوم.
آپارتماني كه برنده شده بودم صد و بيست متر بود و در يكي از شهرك‌هاي اطراف تهران قرار داشت گرچه آن زمان جاي چندان خوبي محسوب نمي‌شد، اما امروز به يكي از بهترين قسمت‌هاي شهر تبديل شده است. به هرحال من هيچ اهميتي نمي‌دادم كه آن خانه در كجا قرار دارد. مهم اين بود كه ما مي‌توانستيم در خانه خودمان زندگي كنيم. زير سقفي كه مال خودمان بود. يك خانه سه خوابه با تمام امكانات. با چه ذوقي به آنجا نقل مكان كرديم. با مبلغي كه پس‌انداز كرده بودم كليه وسايل لازم براي يك زندگي راحت را خريدم. بچه‌هايم كه چهار سال تمام در يك اتاق كوچك زندگي كرده بودند به قدري خوشحال بودند كه انگار وارد قصر شده‌اند. يكي از اتاق‌ها را آرايشگاه كردم و با آرامش خاطر به كارم ادامه دادم و من اين را بيش از هر چيز ديگري باور دارم، آنگاه كه بخشيدم، بخشيده شدم. خدايا شــــكرت، چقدر بزرگي؟

 
Advertisements

Entry filed under: دسته‌بندی نشده.

خوشبختي را از نامرئي به مرئي فراخوانيد شهر شن‌هاي طلايي

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


Blog Stats

  • 18,449 hits

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

برترین مطالب

دیدگاه‌های اخیر


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: