داستان»آشناي غریبه

مه 16, 2008 at 6:13 ق.ظ. بیان دیدگاه

خلاصه داستان: داستان در شماره گذشته تا جايي پيش رفت كه پيام با دختري كه در شمال با او آشنا شده و او را به عنوان همسر برگزيده بود، به تهران برگشت و در كمال ناباوري بدون اطلاع و مشورت با مادرش، مهناز را به آنها معرفي كرد. از طرف ديگر همانطور كه زيبا آرزوي قبولي دخترش در دانشگاه را در دل پرورانده بود، اين اتفاق رخ داد اما سعيد كه از اين رويداد چندان خوشحال به نظر نمي‌‌رسيد، از پذيرفتن هزينه‌هاي دانشگاه دخترش شانه خالي كرد و اين بار نيز همچون ساليان گذشته، بار زندگي بر شانه‌هاي نحيف زيبا و چرخ خياطي او قرار گرفت. اين‌گونه بود كه آنها تصميم گرفتند از خانه خود به يك خانه كوچك‌تر در اطراف تهران نقل‌مكان كنند تا با دادن اجاره كمتر، در پرداخت شهريه دانشگاه و هزينه‌هاي جديد با مشكل مواجه نشوند و ادامه داستان:
روزهاي بسيار سختي را در ترم اول دانشگاه گذراندم. كلاس‌هاي من در دانشگاهي كه در شمال شهر تهران بود، برگزار مي‌‌شد. مسير طولاني اگرچه خستگي زيادي براي من به همراه داشت اما فرصت خوبي بود براي درس خواندن. مجبور بودم صبح خيلي زود وقتي هوا هنوز روشن نشده، حركت كنم تا ساعت 40/7 سركلاس باشم چون تصميم داشتم براي اين‌كه مامان هزينه كمتري را متحمل بشه، هفت ترمه درسم رو تموم كنم. بايد خوب درس مي‌‌خواندم. صبح تا شب پشت سرهم كلاس داشتم، ساعت‌هاي بيكاري هم يا تو كتابخانه بودم يا نمازخانه.
شب‌ها ساعت ده مي‌‌رسيدم خانه، چون تو اوج شلوغي و ترافيك بود باز از اين اتوبوس به اتوبوس بعدي مي‌‌رفتم. خيلي سخت بود اما با خودم اين جمله‌اي كه چند سال پيش در جايي خوانده بودم رو تكرار مي‌‌كردم: تحمل كن در سختي‌ها چون سختي‌ها انسان را نجيب بار مي‌‌آورد.
من تنها همدم مامان بودم اما اين شرايط جديد فرصتي نمي‌‌گذاشت كه خوب او را ببينم و با هم حرف بزنيم. طفلكي خيلي تنها شده بود. بابا رو هم كه ديگه اصلا نمي‌‌ديدم اما از اين قضيه چندان ناراحت نبودم. شب‌ها فقط به اندازه يك شام خوردن وقت داشتم كه پيش مامان باشم. من كه مي‌‌خوابيدم، تا صبح صداي چرخ خياطي برام لالايي مي‌‌گفت و من بايد يك روز اين همه سختي را كه مامان به خاطرم مي‌‌كشيد، جبران مي‌‌كردم. براي درس خواندن انگيزه فوق‌العاده‌اي داشتم. ترم اول اگرچه خيلي سخت گذشت اما آخر كار از اون همه سختي كشيدن، راضي بودم. معدل نوزده نتيجه خوبي بود كه بعد از اون همه مشكل حاصل شد. نمراتم را كه جلوي چشم مامان گذاشتم، چشمان بي‌رمقش برقي زد. خوشحال بود، اين را از اشك‌هايي كه در چشمش حلقه زد، فهميدم و من بيشتر از نمره‌ها، از خوشحالي او شاد شدم.
چند روزي كه تا انتخاب واحد و شروع ترم جديد فرصت داشتم، بابا رو ديدم. البته من او را بابا صدا نمي‌‌زدم. عادت داشتم سعيدجون صداش كنم. اينقدر به من نزديك نبود كه واقعا احساس پدري و فرزندي در رابطه‌مان حاكم باشد. خودش رو از موفقيت و زحمت‌هاي به ثمر نشسته من خيلي خوشحال نشان داد اما من شادي‌اش را باور نداشتم. نمي‌‌دانم چرا هيچ حرفش را به پاي صداقتش نمي‌‌گذاشتم. برايم هم جايزه در نظر گرفته بود! و من چقدر از اين موضوع لجم گرفت. ترجيح مي‌‌دادم اصلا به روي خودش نمي‌‌آورد. من كه به بي‌رنگ بودن نقشش در زندگي‌ام عادت داشتم. واقعا او با نازيلا هم همينطور بود؟ وقتي فكر مي‌‌كردم كه او همينطور كه براي من يك پدر بي‌تفاوت و بي‌خيال است، يك پدر فداكار، مهربان، بسيار حساس و آگاه از وضعيت فرزندش براي نازيلاست بيشتر اذيت و ناراحت مي شدم.
مبلغي را به عنوان هديه جلوي من گذاشت اما من با بي‌تفاوتي گفتم: دست شما درد نكنه، احتياج نيست. من جايزه‌ام را از خوشحالي مامان گرفتم.
شكست، اين را از چهره‌اش فهميدم. نه، نبايد اينقدر سنگدل باشم كه از شكست آدمي پيش چشمانم غمناك نشوم. مامان از جوابم يكه خورد. من بي‌تفاوت بودم اما شب تا صبح چهره مغموم او پيش چشمم مي‌‌آمد و نخوابيدم و حتي اشك ريختم، فهميدم كه هنوز نمي‌‌توانم ناراحتي كسي را تحمل كنم.
ترم دوم آغاز شد. براي اين‌كه بتوانم به هدفم برسم و هفت‌ترمه فارغ‌التحصيل شوم، بايد جدي‌تر از ترم اول كارم را آغاز مي‌‌كردم. 24 واحد برداشتم. اين نشان مي‌‌داد كه شرايط به مراتب مشكل‌تر از ترم اول مي‌‌شود به خصوص با هواي سرد زمستان و راه دور و زودتر تاريك شدن هوا و هزاران مشكل ديگر. اما چاره‌اي نبود. در اين ترم اتفاقات تازه‌اي در زندگي من افتاد و با حسي ناشناخته و غريب آشنا شدم.
يادم مي‌‌آيد روز اولي كه داشتم مي‌‌رفتم دانشگاه، قبل از اين‌كه از زير قرآني كه مامان آماده كرده بود، رد شوم، كلي كنارش نشستم و برام حرف زد. يك جمله‌اش يادم هست اما در اون لحظه و در آن شرايط درست مفهومش را نفهميدم. مامان گفت خيلي خوبه كه داري وارد دانشگاه مي‌‌شوي. الان تو در حال اجتماعي شدني، وارد اجتماع مي‌‌شوي و من همراهت نيستم. خودت بايد گليم خودت رو از آب بيرون بكشي. حواست باشد دوستاي زياد و جديد پيدا مي‌‌كني اما يادت باشه كه دلت رو سفت پيش خودت و در دست خودت نگه داري. دلت رو زود به كسي نده كه داغون مي‌‌شي. هر حسي، عشق نيست و هركسي كه برايت حرفاي قشنگ زد، عاشقت نيست. عشق خوبه اما عاقلانه‌اش. حواست باشه. من كه نمي‌‌فهميدم چي مي‌‌گه. آخه براي چي فكر كرده بود حالا كه من دارم مي‌‌روم دانشگاه درس بخوانم، بايد از احساس عاشقي و دلدادگي بهم بگه.
اما ترم دوم فهميدم. مي‌‌خواستم حرف مامان رو گوش كنم، فايده‌اي نداشت. چون هميشه عشق غافلگيرت مي‌‌كنه و قبل از اين‌كه بهش فكر كني، واست پيش مي‌‌آد. عشق عنان آدم رو در دست مي‌‌گيره به هر سمت كه اراده مي‌‌كنه، مي‌‌كشه و تو نمي‌‌فهمي كه داري باهاش ميري و وقتي مي‌‌فهمي كه راه برگشتي نيست.
سر يكي از كلاس‌ها ناخودآگاه احساس زيبا و ناشناخته‌اي در درونم متولد شد. حسين فرهادي همكلاسي من بود. هيچ ربطي هم به من نداشت و سر سوزن قرابتي حتي يك ذره از لحاظ رفتار، گفتار و دغدغه‌اش شبيه من نبود اما گويا عشق از هيچ كدام از اين مسائل سئوال نمي‌‌كند و دغدغه تفاهم ندارد.
حسين پسري بود كاملا متفاوت، متضاد، گستاخ و مغرور كه اعتنايي به سروقت حاضر شدن سركلاس نداشت، از ادبيات لذت نمي‌‌برد و گويا آمده بود كه فقط با مدرك تحصيلي و ادبيات خواندن، غرولندهاي خانواده را كه آرزو داشتند فرزندشان تحصيلات دانشگاهي داشته باشد، ساكت كند. كاملا مشخص بود كه بچه شمال شهر تهران است.
ناخودآگاه برايم مهم شده بود در تمام كلاس‌هايي كه او بود، من هم حضور داشته باشم، حتي در كلاس‌هايي كه من  آن ترم نداشتم.
از همه بدتر نمي‌‌دانستم چه كنم. محتاج به درددل كردن بودم. ترم دوم چند تا دوست پيدا كردم. از دنياهاي متفاوتي بوديم اما شباهت‌هايي با هم داشتيم. مريم و مارال دوستاي من بودند. اونا هم براي درس خواندن انگيزه داشتند اما نه انگيزه‌اي شبيه به آنچه من در دل داشتم.
مارال دلداده ادبيات بود. از شعر و نثر لذت مي‌‌برد و عاشق بحث و گفتگو در كلاس‌ها بود. مريم هم تا حدودي همين‌طوربود، هر دو بسيار مهربان و البته متفاوت با آدم‌ها و جوي كه در دانشگاه حاكم بود.
اين‌گونه بود كه مارال و مريم را محرم يافتم. وقتي در حياط دانشگاه با هيجان و خجالت داشتم موضوع را برايشان شرح مي‌‌دادم، ابتدا بهت‌زده نگاهم كردند و چند لحظه بعد مارال با شيطنت گفت: عاشق شده‌اي اي دل، سودات مبارك.

Advertisements

Entry filed under: دسته‌بندی نشده.

شب باراني داستان» ‏تلخ مثل شيرين

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


Blog Stats

  • 18,634 hits

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

دیدگاه‌های اخیر


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: