داستان» بازگشت

مه 16, 2008 at 6:29 ق.ظ. بیان دیدگاه

 

ساعت مطابق هر روز راس 6 به صدا درآمد. مهرداد با بي‌حوصلگي تمام دستش را از زير پتو بيرون آورد و زنگ ساعت را خاموش كرد. بعد دوباره دستش را زير پتو كشيد. ده دقيقه بعد وقتي سرش را از زير پتو بيرون آورد، طليعه باريك نورخورشيد كه از بين درزهاي پرده اتاق‌خواب سرك كشيده بود چشمش را اذيت مي‌كرد خسته و كسل بلند شد. به دستشويي رفت صورتش را شست و با دست‌هاي خيس موهايش را كه حسابي ژوليده بود، مرتب كرد. توي آينه نگاهي به خودش انداخت. قيافه‌اش مثل قبل نبود. به اتاق رفت و لباس‌هايش را پوشيد. براي پوشيدن يك لنگه از جورابش يك ربع تمام اتاق را  گشت تا بالاخره در آن آشفته‌بازار توانست جورابش را پيدا كند. از اتاق بيرون آمد حواسش به برگه‌هاي دستش بود كه پايش را روي چيزي گذاشت. آه خفيفي از گلويش خارج شد زير پايش را كه نگاه كرد چنگالي را ديد بنابراين سكوت اختيار كرد. اوضاع خانه آشفته و به هم ريخته بود. صداي زنگ در را كه شنيد سريع دويد به طرف آن آيفون را برداشت و گفت: اومدم. قفل را به حفاظ زد. پله‌ها را دو تا، يكي پايين رفت. از در ورودي خارج شد و سوار ماشين مقابل ساختمان شد.
– حالت چطوره مهرداد؟
– مي‌بيني داش‌علي، اين كه ديگه پرسيدن نداره.
– مي‌خوام از اين به بعد، بعدازظهرها بيام دنبالت بريم پارك بدويم.
– تو اين هواي گرم تابستان، من كه نمي‌يام. من اصلا حال و حوصله ورزش را ندارم.
– ببين مهرداد اين به نفع خودت هم هست. تازگي‌ها خودت را توي آينه ديدي. تو صبح‌ها با چشم‌هاي قرمز و پف كرده مي‌ري سر كار. معلومه كه شب‌ها راحت خوابت نمي‌بره. خسته و كسلي، ديگه چهرت مثل گذشته سرزنده و شاداب نيست. همه اينها روي كارت تاثير مي‌گذاره. روحيتم كه قربونش بشم.
– علي دست بردار، من صبرم خيلي كم شده، زود عصباني مي‌شم.
بعد از گفتن اين جمله، سكوت بين دو دوست حكمفرما شد. علي جلوي شركت توقف كرد.
– بفرما آقامهرداد، اين هم شركت. مهرداد! بعدازظهر بيام دنبالت؟
مهرداد وارد شركت شد. مثل روزهاي گذشته آنقدر تو حال خودش بود كه جواب سلام هيچ‌كس را نداد. بچه‌هاي شركت ديگر به اخلاق او عادت كرده بودند. اتاق كار نيز مانند اتاق خانه بهم ريخته بود. كاغذهاي لوله شده و نقشه‌هاي نيمه‌تمامي كه روي ميز كار به حال خود رها شده بودند. بدون‌‌توجه به كارهاي قبلي خود يكسري كاغذ جديد از كيفش بيرون آورد و مشغول محاسبه شد. آنقدر مشغول كار شده بود كه متوجه گذشت زمان نشد. مهرداد فارغ‌التحصيل رشته نقشه‌كشي بود، دو سالي مي‌شد كه پس از آمدن از خرمشهر به اين شركت آمده بود و انصافا هم كارمند خوبي بود. هيچ‌وقت از كارش كم نمي‌گذاشت. دو سال پيش هم با اين‌كه تك فرزند خانواده بود، خانه‌اي اجاره و زندگيش را از پدر و مادرش جدا كرده بود. غم نهفته‌اي در چهره او موج مي‌زد. هيچ‌كس نمي‌دانست مهرداد چه مشكلي دارد. دليلش هم كاملا مشخص بود چون او با كسي دوست نبود. تنها دوست او علي بود كه همين دو سال پيش با هم آشنا شده بودند. ساعت دو بعدازظهر كلافه شده بود، احتياج به هواي آزاد داشت، از شركت بيرون زد. چهار خيابان بالاتر پارك كوچكي بود. آن‌جا رفت و روي يكي از نيمكت‌ها نشست. چند دقيقه كوتاه كافي بود تا او را به سال‌هاي قبل ببرد. با يادآوري گذشته لبخند كمرنگ و كوتاهي روي لبانش پيدا و محو شد. تكان‌هاي شانه‌اش او را به خود آورد. در مقابلش دختربچه‌اي 6 ساله را ديد كه با چشم‌هاي مشكي زيبايي به او خيره شده است. لبخندي زد.
– بله، خانم كوچولو
– آقا، مامان من گم شده
– من خونمونو بلد نيستم، مي‌شه شما كمكم كنيد.
مهرداد به دور و برش نگاه كرد غير از چند نفر فرد ديگري در پارك نبود. مادر نگران و مضطربي هم در بين آن چند نفر نبود. مهرداد دست دختر را گرفت.
من يه دوست دارم كه توي اداره پليس است. اون حتما به ما كمك مي‌كنه.
مهرداد از شيرين زباني دختر خنديد. آنها با هم راه افتادند و به شركت رفتند. همكاران از ديدن بچه همراه مهرداد متعجب شدند.
– لطفا به آژانس زنگ مي‌زنيد، من بايد برم خانه
– چشم آقاي مهندس
با آژانس خيلي سريع خودش را به كلانتري رساند. پياده شدند و تا دم در ورودي كلانتري رفتند. مهرداد وارد شد اما دختر نرفت. مهرداد برگشت به چهره دختر نگاه كرد.
– چرا نمي‌آيي
– من مي‌ترسم، بيام
– مهرداد برگشت طرف دختر
– تا با من هستي از هيچي نترس. حالا دستتو بده به من و بيا.
مهرداد دست كوچك و گرم دختربچه را در دست بزرگ و سرد خود گرفت. گرما و حرارت دست دختر آنقدر زياد بود كه مهرداد احساس گرما كرد. حس عجيبي داشت. به دختر نگاه كرد. آرام و بااطمينان وارد اتاق افسر نگهبان شدند.
– سلام علي
– علي از صدايي كه مي‌شنيد، تعجب كرد.
– رفته بودم پارك نزديك محل كارم كه ديدم اين خانم كوچولو مامانش را گم كرده. حالا اومدم تا تو كمك كني.
– اسم و فاميلت چيه كوچولو؟
– شيرين افصحي
– خب خانم اسم بابات چيه؟
– بابام خارجه آقا!
– خونتون كجاست؟
– من كه نمي‌دونم.
پس تا پيدا شدن پدر و مادرش مي‌فرستيمش شيرخوارگاه. اما مهرداد سخت با اين پيشنهاد مخالفت كرد و اجازه نداد كه شيرين را بفرستند شيرخوارگاه…
خيلي خب مسئوليتش با خودت، پس يه نامه كتبي بنويس تا من ضميمه پرونده كنم كه بعدا مشكل پيش نياد.
در طول مسير خانه، مهرداد با خودش فكر مي‌كرد چرا اين مسئوليت را قبول كرده است. اما دليلي براي كارش پيدا نكرد. تنها يك «احساس» باعث اين كار شده بود. وقتي وارد خانه شدند گفت.
– واي چه خونه كثيفي، آدم حالش بد مي‌شه. چقدر شلوغه
– مي‌دوني، خيلي وقته كه كسي اينجارو مرتب نكرده
– همين الان تميزش مي‌كنم
مهرداد، تلويزيون را روشن كرد و بعد به اتاق رفت تا استراحت كند. چند دقيقه بيشتر طول نكشيد بلافاصله خوابش برد. يك لحظه مثل برق گرفته‌ها از جا پريد. يادش آمد كه مهمان دارد و خانه‌اش نامرتب است.
از اتاق كه بيرون آمد باورش نمي‌شد در زمان كوتاهي به فاصله يك و نيم ساعت، خانه‌اش عوض شده بود. باورش سخت بود كه شيرين كوچولو توانسته باشد همه چيز را مرتب و منظم كند. لباس‌هاي وسط اتاق جمع شده بود و توي ماشين لباسشويي گذاشته شده بود. ظرف‌ها در ظرفشويي قرارگرفته بودند. كاغذها همه جمع شده بودند. شيرين توي آشپزخانه بود زير پايش يك صندلي گذاشته بود و داشت ظرف‌ها را مي‌شست مهرداد با ديدن بچه، اشك در چشمانش حلقه بست.
– خوشگل خانم چي كار مي‌كني؟
– من كار خونه رو دوست دارم. خانم‌ها كار خونه رو بهتر انجام مي‌دن. شما اينو قبول نداريد.
– تو چقدر بلبل زبوني بچه؟
– تو، نه آقا، شما.
– بابات كجاست؟
– از وقتي كه من يادم مي‌ياد بابام رفته خارج، هنوزم برنگشته. مامانم مي‌ره سر كار منم پيش مادرجون و آقاجون هستم سال ديگه مي‌رم مدرسه.
– دلت براي بابات تنگ نشده؟
چرا اما مامانم مي‌گه بابا قبل از اين كه من به دنيا بيام رفته خارج، معلوم هم نيست كي برمي‌گرده.
– شما چرا نمي‌ريد خارج.
– نمي‌دانم مامانم مي‌گه پول نداريم. اما دروغ مي‌گه چون آقاجون كلي پول داره.
– مي‌دوني، من خيلي دلم مي‌خواد بابامو ببينم، دلم مي‌خواد بغلش كنم، بوسش كنم.
مهرداد در همان چند ساعت، كلي تغيير كرده بود. شام را با شادي خوردند. موقع خواب، شيرين رفت توي تختخواب. مهرداد براي خودش رختخواب پهن كرد.
شيرين بلافاصله خوابش برد. مهرداد با حسرت به شيرين نگاه مي‌كرد. پيش خود فكر مي‌كرد كاش اين دختر، بچه او بود. آن وقت زندگيش از اين رو به آن رو مي‌شد. آن شب با روياي شيرين خوابيد. فردا صبح دست‌هاي كوچك شيرين آرام او را تكان مي‌داد تا بيدار شود.
– پاشو من گرسنمه.
– چشمهايش را باز كرد به ساعتش نگاه كرد. 5:30 صبح.
– چرا اينقدر زود بيدار شدي.
– من هميشه همين موقع بيدار مي‌شم. الانم گرسنمه.
– باشه. الان بلند مي‌شم.
– از جايش بلند شد. يكراست به آشپزخانه رفت. كتري را گذاشت روي اجاق‌گاز. يك ليوان شير هم ريخت و كره و پنير و مربا هم روي ميز گذاشت.
بعد از خوردن صبحانه ميز را جمع كردند و مشغول پوشيدن لباس شدند. صداي بوق كه به گوش مهرداد رسيد گفت:
– شيرين جان بدو بابا.
– شما گفتيد بابا
– آره عزيزم، اين يه اصطلاحه، حالا برو علي‌آقا پايين منتظره…
با بودن شيرين همه‌چيز دگرگون شد. زندگي مهرداد با وجود شيرين رنگ و بوي ديگري به خود گرفته بود. مهرداد ديگر آن آدم سابق نبود تا اين كه يك روز، شيرين سوال عجيبي از مهرداد پرسيد.
– شما زن نداريد؟
– چرا دارم.
– پس چرا پيش شما نيست.
– مي‌دوني داستانش زياده.
– مي‌شه تعريف كنيد.
پدر من و همسرم با هم شريك بودند. بعد از سال‌ها وقتي كه من و مريم بزرگ شديم، پدرم پيشنهاد داد كه من با مريم ازدواج كنم خب من هم چون مريم را دوست داشتم، قبول كردم و با هم ازدواج كرديم، دو سالي از زندگي ما مي‌گذشت كه پدر من تصميم گرفت از شريكش جدا بشه. وقتي پدر من از شريكش جدا شد پدر مريم به اجبار، طلاق مريم را از من گرفت. از آن روز به بعد من ديگه اون آدم قبلي نيستم. وقتي مريم رفت همه‌چيز بهم ريخت. عشقم ديگر در كنار من نبود. زندگي هم بدون عشق امكان‌پذير نيست متوجه كه هستي و به چند سال پيش بازگشت، لحظاتي در فكر فرو رفت، اين‌كه پس از جدايي بدون اين‌كه كسي از اعضاي خانواده‌اش بفهمد به همراه پدر و مادرش به خرمشهر رفت و مدتي در آن‌جا يك رستوران را اداره كردند اما پس از چند سال دوباره به تهران بازگشتند و او رشته فارغ‌التحصيلي خود را ادامه داد و پدر هم ديگر از پس‌انداز و اجاره بهاي مغازه‌هايش امرارمعاش مي‌كرد.
 
«زنگ تلفن به صدا در آمد، علي بود. مادر بچه پيدا شده».
دنياي روي سر مهرداد خراب شد، شيرين رو بيار.
 
مهرداد صحنه‌اي را كه مي‌ديد نمي‌توانست باور كند مادر شيرين، همسر سابق خودش بود.
– اين خانم مادر شيرين است.
– چي؟
عرق سردي به تنش نشست. آرام روي صندلي نشست. شيرين مادرش را كه ديد به طرفش دويد.
بچه در آغوش مادر احساس امنيت كرد.
– ببخشيد خانم همسرتان كجاست؟
– همسرشان خارج از كشور هستند جناب سروان.
مادر شيرين اخمي به صورت آورد و ترجيحا سكوت اختيار كرد.
– اگر اجازه بديد، ما مرخص شويم شيرين خسته است بايد استراحت كند.
– بله خانم حتما.
– ببخشيد جناب سروان، اگر اجازه بدهيد من چند لحظه با مادر شيرين جان تنها صحبت كنم.
– از نظر من عيبي نداره.
– علي و شيرين از اتاق بيرون رفتند.
– تبريك مي‌گم دختر خوب و شيرين‌زباني داريد. اميدوارم كه در زندگي جديدت موفق باشي. نمي‌دانستم ازدواج كردي؟
– ممنون.
– من كه تو زندگي مشتركمان خيلي بد بودم، اميدوارم كه شوهرت آدم خوبي باشه.
– تو داري اشتباه مي‌كني من بعد از تو ازدواج نكردم چون نمي‌توانستم به كس ديگه‌اي فكركنم.
– پس اين بچه؟
– وقتي كه از تو جدا شدم متوجه شدم كه باردارم. به تو هم دسترسي نداشتم، هيچ‌كدام از اعضاي فاميل هم خبري از پدر و مادرت نداشتند كه موضوع را با تو در ميان بگذارم. بعد از به دنيا آمدن شيرين، بابا همدم اين بچه شد…
ديروز هم بابام شيرين را برده بود پارك، موقعي كه روزنامه مي‌خواند حواسش پرت مي‌شه و شيرين گم مي‌شه.
– تو مي‌خواهي بگي كه شيرين بچه منه.
– آره اون دختر توست. اين بچه حاصل دو سال عشقه.
اشك در چشمان مهرداد حلقه بست. از اتاق بيرون آمد. شيرين به طرف مهرداد دويد. مهرداد آغوش پر از مهر و پدرانه‌اش را باز كرد، شيرين در آغوشش جا گرفت. مهرداد او را محكم به سينه‌اش فشرد. او را بوسيد و بوئيد. شيرين، صورت مهرداد را در دست‌هاي كوچكش گرفته بود.
– مواظب مامانت باش خب شيرين جان.
– باشه چشم. قول مي‌دهي كه بابام را بياري.
– آره عزيزم قول مي‌دهم.
بلافاصله راه افتاد و رفت. ساعت‌ها بي‌هدف در خيابان راه مي‌رفت. اشك امانش را بريده بود. وقتي به خانه رسيد به پدرش زنگ زد و از او خواست تا به خانه او برود. پدر و مادرش خودشان را سريع رساندند. وقتي مهرداد را با آن اوضاع و احوال ديدند نگران شدند. مهرداد بدون معطلي همه‌چيز را تعريف كرد.
– آقاجون من مي‌رم دنبال مريم اصلا مهم نيست كه شما ناراحت مي‌شويد يا نه.
– باشه بابا، منم باهات مي‌يام خانه حاج‌آقا افصحي.
آنها راهي شدند. يك ساعت بعد در خانه آقاي افصحي بودند. وارد شدند و نشستند. چشم‌هاي مهرداد پف كرده و قرمز شده بود. بعد از حرف‌هاي هميشگي و معمولي، مهرداد رفت سر اصل مطلب.
– «من اومدم خواهش كنم، مريم برگرده سر زندگيش».
پدرزن و داماد براي چند دقيقه‌اي تنها با هم صحبت كردند و سرانجام مهرداد فاتح ميدان شد چرا كه كدورت و كينه پدرهايشان باعث چنين وضعي شده بود و حالا پس از 6 سال…
گاهي‌اوقات زندگي دو نفر دچار مخاطره مي‌شود و هيچ‌كس نمي‌تونه مشكل را حل كنه. اما همين زندگي با يك بهانه دوباره خوب مي‌شه. بهانه زندگي مشترك، بچه است من در تمام مدت اين سال‌ها به اين فكر مي‌كردم كه چگونه مي‌توانم زندگيم را از نو بسازم اما با آمدن شيرين در زندگيم خود به خود از نو ساخته شد.
با گفتن هر كلمه بغض مهرداد بيشتر و صداي هق‌هق گريه او بلندتر مي‌شد. بزرگ‌ترها از كارهاي گذشته خود خجالت زده بودند. مريم بچه را از اتاق بيرون آورد. مهرداد او را محكم در آغوش كشيد.
– دوست داري خودم بابات بشم؟
– آره كه دوست دارم.
– پس برو وسايلت را جمع كنم تا بريم خانه ما.
– خنديدن كودك باعث خنديدن همه شد. گونه پدر را محكم بوسيد و خانواده 3 نفري آنها در كنار هم جمع شد.
اين بهترين لحظه زندگيم است. درست مثل روز عروسيم.
Advertisements

Entry filed under: دسته‌بندی نشده.

داستان» با خودم چه کردم؟ سفر به كوير لوت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


Blog Stats

  • 18,633 hits

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

دیدگاه‌های اخیر


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: