زن بد و مقامات معنوی

مه 22, 2008 at 7:43 ق.ظ. بیان دیدگاه

آنچه در زیر می آید شرح حال» حاج مرشد » یکی از عرفای معاصر است که در بازار تهران غذاخوری داشته است . این متن به قلم نوه او ، نوشته شده است .


…مرحوم مرشد می گفت: «من در موقع زندگی با همسر اول خود، جوان بودم و نتوانستم محبت های او را جبران کنم.» پدرم می گفت: «مادربزرگ تو لقمه می گرفت و دهان پدرم می گذاشت.»

اما همسر دوم مرشد به اندازه همسر اول او وفا نداشت؛ بلکه برعکس همسر اول، با مرحوم مرشد بدرفتاری می کرد.

بدرفتاری های این همسر، به قدری شدت گرفت که به حد آزار او رسیده بود و مرشد می گفت: این سرنوشت من است و آزار و اذیت این زن تقدیری است که مرا به صبر وامی دارد.

همسر دوم با مرشد طوری رفتار می کرد که گویی غلام حلقه به گوش اوست و کمتر مردی می توانست این حقارت را تحمل کند و تاب بیاورد.
داستان معروف آن عالمی که طلبه ای برای دیدار او شهر به شهر گشته و منزل او را پیدا کرده بود، یادم آمد.

منزل عالم نزدیک جنگل بود و وقتی طلبه جوان به منزل عالم رسید او در خانه نبود.
همسر عالم درب منزل را به روی طلبه گشود و طلبه جوان از او پرسید: «عالم کجاست؟»

همسر عالم با لحن توهین آمیز و تحقیر کننده ای به طلبه جوان پاسخ داد: «آن فلان فلان شده را می گویی؟ رفته از جنگل هیزم بیاره!»

طلبه جوان که از رفتار همسر عالم و گفته های او مکدر و غمگین شده بود، در کنار منزل عالم به انتظار می نشیند.

چند لحظه بعد عالم از جنگل برمی گردد. در حالی که هیزم ها را سوار شیر نر زنده کرده و با مارهای سمی زنده هیزم ها را به کمر شیر، گره زده بود، به طرف او می آید.

طلبه جوان در حالی که از شیر و مارها ترسیده و از این وضع تعجب کرده بود، سر پا می ایستد. در حالی که به خود می لرزید، عالم به او نزدیک شده و در گوش او به آرامی می گوید: «جوان! من از آن صبر به این مقام رسیده ام!»

آری ما نوادگان همسر اول مرحوم مرشد همیشه مانند فداییان او بودیم. از همان کودکی در مقابل او مودب می ایستادیم و بدون اجازه او کاری نمی کردیم. وقتی همسر دوم مرشد با او بدرفتاری می کرد، جلو می آمدیم تا خود فرمان نامادری را برده و مرشد را خلاص کنیم.

ولی خود مرشد اجازه نمی داد می گفت: «صبر چیز خوبی است.» هر چه ناسزا می شنید، عصبانی نمی شد. آرام صحبت می کرد، آرام اطاعت می کرد و آرام به کار خود ادامه می داد.

برای اطلاع خوانندگان محترم، چند مورد را که خود در خانه معظم له بودم و با چشم خود دیدم، در اینجا نقل می کنم تا الگوی صبر و استقامت را از شیعیان امیرالمومنین بشناسید:

یک روز بعداز ظهر همراه مرحوم مرشد از مغازه به طرف خانه او می رفتیم. مرحوم مرشد آب گردان مسی را که مملو از چلوکباب برگ مخصوص بود، زیر عبا در دست داشت.

ماجرای این آب گردان این بود که: «خانم»، یعنی همسر دوم مرحوم مرشد، به مرشد گفته بود: «غذای مشتریان مغازه به درد ما نمی خورد. باید برای ما غذایی جداگانه و مخصوص بپزی و بیاوری.» برای همین، جناب مرشد هر روز مجبور بود در ظرف جداگانه ای برای همسرش غذا بپزد و به خانه بیاورد.

سوار تاکسی شدیم و به طرف منزل ایشان واقع در چهارراه دروازه دولاب رسیدیم. پدر خسته بود تا خواست عبای خود را دربیاورد، همسر دوم او که ما به او «خانم» می گفتیم، بدون اینکه جواب سلام ما را بدهد، رو به مرشد کرد و گفت: «سیگار خریدی یا نه؟» مرشد گفت: «یادم رفته!»

خانم بنای فحش را به آن عالم بزرگ گذاشت و شروع به پرخاش کردن کرد. من که آن زمان 12 سال داشتم، جلو دویدم و برای اینکه نامادری، پدربزرگم را راحت بگذارد، گفتم: «خانم، من الان می روم برایتان سیگار می خرم»

خانم گفت: «نخیر! خودش باید برود.» من به پدربزرگم نگاه کردم. جناب مرشد آرام گفت: «خودم می روم.» و از من خواست آرامش خودم را حفظ کنم. آرام آرام پدربزرگ از پله های منزل پایین آمد و رفت برای خانم سیگار خرید و برگشت.

روزی عمویم حسین آقای عابد گفت نظیر این صحنه برای من پیش آمد و من خواستم پادرمیانی کنم و حرفی بزنم و کمکی به پدر بکنم، پدرم فرمود: «من برای تو مثل پاسبانی که سر چهار راه دستش را بلند می کند و به خودروها می گوید: «ایست!» می گویم: «بایست!»

شبی یکی از دوستانش برای دیدن جناب مرشد به منزل او می رود. نزدیک چهار راه دروازه دولاب وارد کوچه می شود

از دور می بیند جناب مرشد کنار درب منزل خود داخل کوچه نشسته است. گفت: جلو رفتم و به جناب مرشد سلام کردم. مرا شناخت و به آرامی جواب سلام مرا داد. پرسیدم: «حاج آقا این وقت شب چرا داخل کوچه نشسته اید و به داخل خانه نمی روید؟» مرشد جواب داد: «زنم از منزل بیرونم کرده!» مرد ادامه داد: داخل منزل رفتم و خانم او که مرا می شناخت، با وساطت من مرشد را به خانه راه داد و آن شب گذشت.

مرشد در حالی که در برابر این اعمال همسر خود صبر می کرد که خود در روز صدها مستمند را دستگیری کرده، ده ها بی خانمان را مسکن داده، صدها گرسنه را سیر کرده و … .

Advertisements

Entry filed under: دسته‌بندی نشده.

گریه مدیر کاخ گلستان برای احمدی نژاد بي خبري برای روح لطیف مردم بهتر است

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


Blog Stats

  • 18,401 hits

بیشترین کلیک شده‌ها

برترین مطالب

دیدگاه‌های اخیر


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: